برو دارمت

پرنده ی پر در خون

 "فردا دارند پسر خاله‌هایت از نپتُن و دختر عمّه‌هایت از مشتری می‌آیند برای عید دیدنی‌ ات".

آن روز، وطن چه معنا دارد؟

 

   + امیر قافله ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٥
    مغز دونی ()

شادی

پسرم، سلام من را به ایران برسان؛

اگر هنوز بود.

پسرم، در زندگی دو چیز بخواه: شهامت بی‌ انتها و اراده ی بی‌ حد؛

که پیشینیان تو همه به بی‌ هر دویی اصلا تعریف میشویم.

نگران آگاهیت نیستم.

پسرم، اگر روزی میخواستم که باشی‌، با هیچ شکی، زیبا تر و بلند بالا تر و آگاه تر از هر دوی ما خواهی‌ شد. دنیا جای خوبی‌ نیست برای تو، ما.

برای زیستن، تنها خوب بودن و آدم بودن کافی‌ نیست، ساده بودن نیز. برای زندگی‌، اینها چیزای سالمی نیستند اصلا، اتفاقا.

اگر خوبی‌، اگر آدمی‌، اگر ساده ای، و اگر عنصری آگاهی‌، حالا تازه، اگر جانت عزیز تر از جانت نیست........

نه نه نه. پسرم، تو در همان جا که نیستی‌ باش.

   + امیر قافله ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
    مغز دونی ()

شب مرد تنها

الهی سحر پشت کوها بمیره

خدا این شبارو از عاشق نگیره

   + امیر قافله ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٩
    مغز دونی ()

هیچ

خیلی مهم است که مست باشم وقتی می خوانم.
در اطراف بارانی ی قایقِ گره به اسکله
تنها بلند تر از من
صدای موج های گاهی بود.
موج های باران چشمانم
هم مزه ی قطرات دریا بودند.
آروق بد مزه ای زدم.
خودم را از بادبانِ نیافراشته آویخته بودم؛
می خواستم باز هم تو را بالا بیاورم.
... چه اعتیاد بی آینده ای.
صدای مرغان آبی ی استفراقِ خشک خور
و گرمای خورشید روزِ نو
بیدارم کردند.
صبر می کنم تا سیگار ناشتایم خشک شود.
زیر چشمی ی باکلاس همسایه هایم -آن ها
و قایق هایشان- به ما -من و قایقم- را
تف می کنم داخل دریا.
دریا می لرزد؛ چندشش می شود.
امشب در قایقِ بادبانْ روشن و بی ارتباط با هیچ اسکله ای ام
می خواهم مست کنم یا شوم.
بی تاب امشبم:
که بی خود شوم، بی هیچ شوم،
دریا من را تا خودش ببرد تا هیچ شوم،
ابداً هیچ؛ هیچاً ابد.
گرگِ مرغ عشق پوشم!
تو مانند من نیستی؛ تو مانند همه ای.
حال ها که سال هاست من ات نیستم
می خواهم بدانی که از هیچِ رحمان سپاسگزارم
که من را فریب پوششت نخوراند.
هیچِ مهربان مرا خیلی دوست دارد.
بازگشت همه به سوی اوست.
   
ٍ





   + امیر قافله ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٤
    مغز دونی ()

شجاعت

یک شب از بس سخن عشق تو گفت

بیرون آوردمش از سینه، گذاشتم زیر پام

زیر پام زمزمه ی نوم تو می کرد و بهم گفت تو رو می خواد تو رو می خواد.

چی بگم؟

   + امیر قافله ; ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۳۱
    مغز دونی ()

 

می روی و هی می روی و می روی و تهِ آن کوچه ی مه آلود که می رسی، و می بینی اش،
دیگر قصه نیست که بتوانی بگویی اش؛
او آیینه ای ست به عمق کوچه ی مه دارِ آمده، ولی به بی تَهی ی ادامه ی غم دارش:
از بی نهایت منفی ی انسان تا بی نهایت مثبت انسان.

   + امیر قافله ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٠
    مغز دونی ()

. . . . . خوشا دمی که از اين چهره پرده بر فکنم

¤

گفتم که بانگ هستی خود باشم،
اما دريغ و درد که زن بودم

                                                                      فروغ

¤

هميشه سياه، اگر چه به زور بر سرم کردی،

امّا روح ِ بی حجاب ترينم، کافرترين پاکی ِ جهان است؛ و خواهد بود.

به سنگسارت قسم!

                                                                                                                                        خودم

                           

 ¤‌‌ ¤ ¤

 

 

   + امیر قافله ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۸
    مغز دونی ()

سرو شهيد روان . . . .

¤

سيه چادر مرا پنهان ندارد

نمای رو مرا عريا ن ندارد

چو خورشيدم ز پشت پرده تابم

سياهی ها نمی گردد نقابم

نمی سازد مرا در پرده پنهان

اگر عابد نباشد سست ا يمان

تو کز شهر طريقت ها بيايی

به موی من، چرا ره گم نمائی ؟!

نخواهم ناصح وارونه کارم

که پای ضعف «تو»، «من» سر گذارم

کی انصافی درين حکمت ببينم

گنه از تو و من دوزخ  نشينم

به جای روی من ای مصلحت ساز !

به روی ضعف نفست پرده انداز

                                                                                              بهار سعید

 

¤ ¤ ¤ 

   + امیر قافله ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٤

تو!

 

اینك
زیباترین صدا، در میهن من
آواز مغرور مردانی ست بی‌شكست
كه از دروازه مرگ می‌گذرند.
مردانی كه پیش از مرگ
آینده را زیسته‌اند
 

 

   + امیر قافله ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۸
    مغز دونی ()

دارم دلکی ….

دغدغه ی غم آورم!

چنگالِ معصومت بر گلوی روحم می شود از اين فرو تر؟!

فرسودگی ی وجدانِ بی خوابم از تداوم سيلی هايت لاله تر از اين؟

از چه می ترسم؟!

مرگ سخت است؟!

مرگِ سخت تلخ است؟!

سخت تر از اين زندگی مرگی هست؟!

دوی من در دوی توکاش کی هر چه خواست بشود، امّا بشود؟

     تو بارانت هميشه سربی ست! که آغوشِ طوفانی ات هميشه بوی باروتِ تَر می دهد!

فرق من و تو همين درنگِ ابدی ست؛

     من نمی گويم نه!: تو می گويی چهار می ترسد از دورِهم آيی ی دوی ما دو؛ من شايد نمی گويم نمی ترسد! امّا، اگر نترسيد؟!!

ما – دوی من ومن و وجدانِ بی خواب- تو را هميشه سرمان بالا -به بالايی ی خورشيد-با چشمانِ ريزباز، زُليم، فقط به همين فرق!

     يک شرط دارد:

تمام بارانت مهمان به سينی ی سينه ام،

دوی من مال تو،

چهار هم مال تو،

تمام يقينِ مولودِ آن روزم آنِ تو،

خرده های سنگکِ تَهِ کوله ام هم،

چهار هم!

چهار هم!

چهار هم!

. . . من می شوی؟!!

LosAngeles

  4-30-06

 

 

                                          *       *       *

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + امیر قافله ; ٦:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٥
    مغز دونی ()

اگه خوابت ببره، من بيدارم . . . . . . .

¤

قلبم را به تو، می دهم (شادمانه!)؛

امّا،

روحم را (بی رحمانه!) هرگز .

 

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٥
    مغز دونی ()

بوی بارون، بوی توپ .....

¤

 . . . . .  لحظه های تلخ غربت ......... هفته های بی مروت

تو نبودی که ببينی ......... شب تار انتظارُ

همه قصّه هام تو هستی .......... لحظه لحظه هام تو هستی

تو خيالم توی خوابم .......... پا به پام بازم تو هستی . . . . .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱۱
    مغز دونی ()

دمی با من مدارا کن . . . .

¤

هنگام که گريه می دهد ساز ......... اين دود سرشت ابر بر پشت

هنگام که نيل چشم دريا ......... از خشم به روی ميزند مشت

زان دير سفر که رفت از من ......... غمزه زن و عشوه ساز داده

دارم به بهانه های مأنوس ......... تصويری از او به بر گشاده

ليکن چه گريستن  چه توفان ......... خاموش شبی ست هر چه تنهاست

مردی در راه می زند نی ......... واواش فسرده بر می آيد

تنهای دگر منم که چشمم ......... توفان سرشک می گشايد

 

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢٩
    مغز دونی ()

. . . که خدا بيدار است . . .

¤

فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاء وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ

 

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٧
    مغز دونی ()

والّذين جاهدوا فی سبيل الله . . . . . .

¤

در محيط توفان‌زا ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شيخ از آن كُند اصرار بر خرابی ِ احرار
چون بقای خود بيند در فناي آزادی

 

¤ ¤ ¤


   + امیر قافله ; ٥:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٤
    مغز دونی ()

مرا لايق!

 

¤

یک رنگین کمان،
تو  یک قوطی ِ در و ته بسته ی خاکستری
قاطی ی یک عّالمه قوطی ی درْ  یا(و)  تهْ باز ِ خالی - خاکستری.

به این که مرداب نشوم امیدی ندارم.

شما، همان «تو» ی دل خوش کنک و خیالی را هم نتوانستی دریغم نکنی؛
قاعدتاً این مرداب است که لایق ِ ستون نيست؛ نه؟!!
«تو»یید که دیگر مال ِ مرداب امّا نیستید، عزیزم ِ ماضی!.
 
درختی که زیاده بار دارد، «ملتمس ِ» ستونی نیست که: تداوم ِ ایستادن را،
که فاخرانه بگویدش: «ببین چه پر بارم!؟»،
هم کلامی بخواهد،
يا «احتیاج» ستونی، تکّه چوب،
یا مثلاً: «های! درختانِ گیاهکْ درونِ پاییزانه زی ی سبُک!
ما دو تاییم نه مانند شما»،
که حتّی این ها!،
آه که فقط لّحظه ای می خواهدش ، که بگوید:
«بخت يارْ چوبکِ، شایسته ی من ِ ! تو حالا زنده ای: تَر از همه ی خاکستری خالی ها
و درختکانِ سبزْ برگ نمای برف سرشت؛
چون بیا کُمکم کن
ببین
چه بودن و داشتن
سنگین است!.»


کجایی ای «تو»؟!
نا موجود و حقیقی؟!
ای شاید مردابی دیگر ای کاش!
یا
رنگین کمانِ زندانی!
کجایی؟
کجایی.

«شاه بابا»!
تویی که خواهی ماند؛
نه من
که «شاه مُردابـَ» م.

¤ ¤ ¤

 

 

 

   + امیر قافله ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۳۱
    مغز دونی ()

آب، هاون، خاک

 

¤

هر کجا شمع بلا افروختند ------ صد هزاران جان عاشق سوختند

عاشقانی کز درون خانه اند ------ شمع روی يار را پروانه اند

¤

با داشتن ِ بیش از ربع قرن تلاش شبانه روزی و بی منّت
و با پرداخت سنگین ترین هزینه های ممکن،
حافظه ی تاریخی ی شما ایرانی ( ! ) ی عزیز را،
در اسرع وقت، با مدرن ترین ابزار، توسّل به ائمّه ی اطهار،
یا به هر شیوه و در هر مکان و زمانی که خودتان مایلید،
و به صورتِ ۱۰۰٪ مجّانی هم کسی نمی تواند « فعّال » کند.

 


 

   + امیر قافله ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٤
    مغز دونی ()

در گُل نه صفايی باشد ، نه وفايی

ای برگ ستم ديده ی پاييزی ــــ  آخر تو ز گلشن ز چه بگريزی

روزی تو هم آغوش گُلی بودی ــــ دل داده و مدهوش گُلی بودی

 

   + امیر قافله ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢٧
    مغز دونی ()

اون که دل به قصّه ها باخت ، تو بودی ، تو بودی ، تو بودی . . . .

 

¤

هوا دل پذير شد گُل از خاک بر دميد

پرستو به بازگشت زد نغمه ی اميد

به جوش آمده ست خون درون رگ گياه

بهار ِ خجسته باز فراوان رسد ز راه

به خويشان به دوستان به ياران آشنا

به مردان تيز خشم که پيکار می کنند

به آنان که با قلم تباهی ِ درد را

به چشم جهانيان پديدار می کنند

بهاران خجسته باد

و اين بند بندگی و اين بار فقر و جهل

به سرتاسر جهان به هر صورتی که هست

نگون و گسسته باد .

¤ ¤ ¤ 

   + امیر قافله ; ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٦
    مغز دونی ()

ليکن چه گريستن ؟ چه توفان ؟ . . .

¤

۱- « خواب و بیدار »


امشب دوباره عزیزم بعد از دو فصل سرد ،
عطر حریر در حریر تنت
چونان قدیم ها ،
بر بستر تن بی صبر من آوار می شود .

آوار ِ خوب من ای آجرت ز ابر !
آوار نرم من ای گرَد ِ تو چو آب !
آوار پاکِ من ای پیکرت گُلین !
زيبا !
بيا و بناز و بمان و گاه بخند !
گاهی بخواب ! آری گاهی بخواب پری ! . . . که

که بسته های دو چشمت هنوز و تا آخر
مثل تنور تموز عشایر دو دستم را
گاه نوازششان سخت می سوزد .

آری خمارم از این پس مرا دریاب !
چون قبل ها . . . چو قدیمان ِ فصل سرد . . .

11octber04

¤ ¤ ¤

۲- « آه ِ ابد »

 

خستگی هام را بی وفای زیبا با خود بیار
که با تو غریبه ای ام حالا انگار دیگر .

و خستگی هات را امّا به که می خواهی بدهی گاه های پیشاینده ؟ .

13october04

¤ ¤ ¤

۳- « رویا »

 

وقتی مدادم تلو تلو خوران تلآلؤ ِ حضور دوباره ات را همیشه می کنند ،
چشمانم از خستگی هم خوابشان نمی برد ،
تا تماشای پایان ِ اثباتت را روی کاغذ خواب نروند .

13october04

¤ ¤ ¤

۴- « هه ! »

 

دوست دارم عاشقانه ترین عاشقانه ام را
بر تو منّت بگذارم ، امّا
اگر ، چه کنم که تو هم از آن شانه ی گریه خیز ، خیالی باشی ؟
و اگر چنین است ، امروز ختم ِ فرهاد است ؛
خوابیده زیر سنگی بر آن نبشته : « عشق ؟!! »
پس بیا منّت گذار بر این منّتم ،
و همان باش که باید ،
که دیگر ، اگر نه ، ایمان ، و زمان ِ جستجویی ندارم .

چه بیایی حتّی و باشی حتّی ،
چه دوستم بداری و واقعاً بداری هم ،
چه هرگز از بوسه ام ، از آغوشم ، خسته نشوی ،
چه بمانی ،
نمی خواهم بگویم ولی باید ، که روزی زود باید بروم .

آری که اگر بیایی به چه چیزی ام دل بسته ای ،
که نمی دانی چرا دوستم داری ،
امّا منّت می گذارم و منّتت را می پذیرم اگر می خواهی بیایی و خانه ی ــ
خواب هایت را بر و با من بنا کنی ؛
دو دستم بالا و تسلیم :
نه که چون هیچ ندارم ،
نه که حتّی چون دوستت دارم ،
و حتّی نه که چون می دانم چه قدر دوستم داری ،
که ، زود باید بروم .

خدا ( ! ) می داند که حَرم ِ تو را
نه چون اتاقی میان ِ شب راهی برای غنودن می خواهم ،
خدا را ! .
امّا اگر بخواهی ، جز این نخواهی گرفت ،
که هر دو تصویر شبیه هم است .

و ، چه دست و پایی می زند دلم که تو ،
همان باشی که روزی این ها را می داند ،
گاه که هر جمله را بی غلط می خواند .
و این آرزوست ؟ آرزوست ؟ آرزوست ؟ . . . ؟ . . . . ؟ . . . . . !

خدا که بیدار شود بر می گردم .
تو فکر می کنی من بر می گردم ؟ .

تو بیا منّت را بر من تمام کن ،
و با من زیبا ترین بانوی دنیا شو ! ؛
تو بیا قدم بر گوی چشمم ،
و خوشبخت ترین دختر شرق شو !
و بیا تا به این باور برسم
که هنوز فرهاد بالای صخره هاست ،
که آن شب ِ منظور با تو صبح خواهد شد .

و این عاشقانه اگر چه ترین نیست ،
امّا ، به تو ! ،
که محکومی به اثبات حضور ِ هنوز ِ عشق .

22october04

¤ ¤ ¤

پنج ــ پایان

¤ ¤ ¤ ¤ ¤

 


 

   + امیر قافله ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٩
    مغز دونی ()

صبحانه های شب ها

¤

 در گذر ِ هر بار ِ کوچه ی باريکِ محل ، از زُلِ حريص ِ پسرکانِ همسايه ،
بر اندام ِ شهوت انگيزت ،
کودکانه هنوز لذّت می بری .

 پدر ، کم گوژ بر پشت ، هر خروسخوان ، بر زمين ِ هر سال ، به تکرار ِ عمر ،
شخم می زند .

با بهار ، مادرم عاشقانه آبستن می شود ،
هر بهار .

 و ، من هر روز ، از پير جنوبی ِ کلوچه فروش ،
صبحانه می خرم .

 زيبای ناياب !
فقط برای تسخير ِ آزادی می شود و بيا
از اين تکرار ِ تاريخی بيرون بزنيم .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱٧
    مغز دونی ()

عنوان فعلاً مخفی ست

¤

« - هيچ فکر کردی چرا نماز جمعه رو تو مصلّا برگزار نمی کنن ؟
- م  م  . . . نه !
- برا همينه که دارم مبارزه می کنم . »
*
من هرگز نخواهم فهميد که او چه می گفت .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٧
    مغز دونی ()

« آرام » بخوان ! « آرام » ! « آرام » !

¤

چشمان دروغ گويت را برای صّدمين بار به خودم دروغ می گويم . هر بار امّا از نو متولّدت می کنم ، شايد - اگر چه شايد - باری ، عشقت حقيقت بگيرد . هر بار امّا اگر - و واقعاً هم - از تو انتظار فهميدن نداشته ام ، تو راستی که چه بی دلی . هر بار اگر نيش نیزه ی  گلايه و اميد و خشم هام را با سایش بر چينش جملات و آهنگ کلماتم کُند می کردم ، اين بار امّا بر همين بهانه ها تيزش می کنم و بر سينه ات می نشانم . اين بار ، دو باره شروع نمی کنم . از دايره ی ساييده ی دورت بيرون می زنم . من پيش از تو ( به وظیفه ) ، قرمز بر برف کاغذ می چکيدم ، از اين پس هم پس . من زود تر ها فهمت کرده بودم ستاره ی لعنتی ِ دل ِ سياه ! . بالايی ِ بهای ِ خواستنم را قبول ؛ امّا بانوی بی هوده ! نخواستنم ارزان نبود مگر ؟ . نمی گذرم از آن چه بر ما ، از تو گذشت . سينه ات را بيار تا سرم را بردارم . بیا از دو لبان راست گویم سرخی ِ لبانت را برُبا . امّا دلم ؟! ، آه ! اين تنها درد . از اين دل ، اين مرد مانده بود . بود . خنجرم به سينه ات چه می آيد . و حتّی همين را هم نمی فهمی . دی شب این پشت ، عاشقی که خوب شعر می گفت ، مُرد . دلْ بَر ! کسی جای ما را نمی گیرد . اين را - جالب امّا - معشوقه ی او هم نمی فهمد . و تو ديگر در هيچ چشمی چشم مرا نخواهی ديد . هيچ قلمويی به ياد تو ديگر هيچ بر هيچ جايی نخواهد کشيد . ديگر بين تمام ِ اتّفاق های اطرافت ، اتّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّفاقی نخواهد افتاد . پيش از اين و اين را من برای تو نوشته ام . آهای ! ؛ تــــــــــــــــــو ! . بدرود ای نخوان ِ اين ! . بی من ديگر چشم هات وحشی و اصيل ، سينه هات ستبر و مرغوب ، گونه هات ابر ، ايستايش ِ قامتت اسطوره ای نخواهد بود ، بی من امّا ديگر شب ِ دیگر امّيدی نمی شود بستن کسی را که اسبی تک شاخ افسار کند برايت فرار به آن جا ها را . بدرود عزيز ترينْ غريبه ! . کاش هر چه آرايشت بيشتر شده است ، چشمانت پير تر نشده باشد ؛ که هر چه صدايت ناز تر می شود ، شهوت انگيز تر نشده باشد ؛ کاش هر چه هر روز به دنيا نزديک تر می شوی ، او نه ؛ کاش هر چه اسطوره ی افسانه ها ی عاشقانه ، نبود .
زیبای ابدی !
کاش ، بدرود !

نه نه نه !
« کاش » نه !

بدرود ! .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٢٥
    مغز دونی ()

راه اين نيست ؛ طرحی نو بايد .

   + امیر قافله ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۱٤
    مغز دونی ()

چو ماهی از آب

¤

برادر !
تو چه تيغ تيزی داری در دستت ( به خيالت پنهان ) !
تو چه زبانِ بی مايه ای داشتی ! نمی دانستم .

ما برادر ، کودکانِ ديروز  ِ نسل حلال خورانيم
و تو چه آسان گوشتِ تن ِ مرا ميل می کنی .

چه می شود تهی تر از اين که هستی ، برادر ؟
و تو می خواهی که باشی !

بيا گردنم را بزن ! بيا !
که اگر چه آخرین قاتل  ِ تاریخ نبوده ای ،
ولی دلم غم  ِ غمت را تاب نمی آرد .

« ناز بانو » می آيد ، می شکفد ، نوش جانِ لایقش می گردد ،
گوشه ی  اشکدان هایش چروک می خورد ، و می رود .
تو و من هم .
بنگر رفیق شفیق ! در این آمد و شد ، که که را چه می شود ؟

بمی ِ صدایت ، صداقت سابق را ندارد ،
سرد و سوهانی ست .

تو مرا حتّی عقل می مانستی . هه !

برادر !
پشتم به عمق هر چه مردیست خالی ست ؛
جای خنجرت بر پشت روحم امّا باقی ست .

تو برادر !
نمادِ انکار مفهوم « بخششـ » ـی ؛
تازه شده ای مِثل دنیا .

حتّی برادر تو
پایانِ بد و رایج ِ افسانه ی « ملکوتِ زمینـ » ـی .
چه زود !

جبهه ها پُر از سردارند و دار ها بر قرار .
امّا اخوی  ، روز دار شايد سردار ها را نه ،
ولی سرباز ها را بر دار می کنند .

و مرا ، و ما را ، چه گريز از
اين سوی خاکريز بودن يا آن سو ؟
هان داداش ؟

 آه برادر !
می فهمی برادر ؟ آه .

کلبه ی ما کوچک امّا گرم گرم
شهرتان امّا پر است از کوه يخ

این نقطه ی پایانِ من است دوست ! :
« اشهد ان لا اله الا الله  »

اين پايان رازی آغاز کردم که پرده لرزيد ؛ که بيشتر خاموش به . 

عزيز قديمی ِ دلم !
رفيق عرق ِ جبينْ ريز !
مرد ِ حلالْ خور !
« همان پشّه هم تويی ، ما خود هيچ ايم » .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٢۸
    مغز دونی ()

بخوان ! درست بخوان !

¤

تو را آن قدر دوست دارم ، که خودم را .
نه ! . . .
تو را آن قدر دوست دارم ، که خدا را .
نه ! نه ! . . .
تو را آن قدر دوست دارم ، که تو را .

و تو بی معيار ترين « آفريده » ای .

عشق من بيشتر تو را غريب می آيد ، تا زيبا ؛
من تو را سؤالی می مانم بيشتر ، تا شايد « الهه » ای .
جوابت نگفته می خوانم از خطوط جوان پيشانيت :
«الوهيّت و زيبايی ؟! چه تاريخي ! چه پاک ! »

هر غروب ــ عزيزم ــ ، گاه ِ اتّحاد امتداد شعاع نگاه ِ عاشقان است
سمتِ محور خورشيد .
و در اين وحدت ، چه تنهام من .

به فرموده ی نگاهت ، افسانه يا غزلی ام من .
که چه چشمان عجيب و بی رحمت ، چه سخت در اشتباهند .

ناز ! دنيا انباشت ِ معانی درست ، و نتيجه گيری های غلط است .
راستی چه غم که عشق در هر دو وجه ، غلط است ؟! .

چه باک که نفهمی که تو را  آن قدَر دوست دارم ، که تو را ؟ .

و عزيزم !
چه باک ؟

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۳:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۳/۱٧
    مغز دونی ()

 

ای مونثِ ناپدید!

امشب ؛ آنگاه ، گذر ِ ناز ِ دستِ نامرئی بلورینت را بر شب جنگل ِ خاموش ِ سرم احساس کردم .

یعنی تر : دیدم .

ای یاور ِ بی یاور!

تو آنقدر خوبی، آن قدر خوبی ، که .

معشوق ِ بی پایانم !

دو در ِ نقلی و پیر و کهنٌ بسته قفل ِ دلم را چنان که توأت به تر می دانی ،به پر تُوان ِ مستِ دو چشمهایت ، بشکان .

نادیده دیده !

این ادعای کمی نیست .

تنهای همه دار !

بی حد و شتابان ، همان صبح ِ بلبلی ِ موعود، چشمهایم را ؛ آسان بر همه ات بازدار .

که این ها همه و همه آنچه نشد ، توراست قسم به "حسین" .

18 اردیبهشت 83 . تهران

   + امیر قافله ; ٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٢/٢۳
    مغز دونی ()

جلّاد

¤

شايد روزی بتوان بهشت کرد زمين را ؛

بگذار ولی اين يکی را هم بياويزم .

¤ ¤ ¤

london -19 Feb 04

   + امیر قافله ; ۳:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۳۱
    مغز دونی ()

يکنفر که هست!

   + امیر قافله ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٢٩
    مغز دونی ()

دارم ميام

گر سیل عالم پُر شود      هر مرغ چون اشتر شود

مرغان آبی را چه غـم      تا غـم خورد مرغ هــــــوا

   + امیر قافله ; ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۱٢
    مغز دونی ()

باز تو

¤

چشمان تو ، جادوگر قلعه ی تنهايی ِ من است ؛
آن گاه که بيدارند ، سحرم می کنند
و آن سان که بسته ، بيدار تر .

بگو به من !
از کدام خدا چشمانت را گرفته ای ؟
بگو که کدام خدا در چشمانت قلعه دارد ؟
بگو که چشم های کدام خدايند ؟ .

خدا ! چشمانت را می پرستم .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٢٤
    مغز دونی ()

ای بی من !

- ? Do U wanna fuck me
 سرمُ بلند کردم .
- ? What ? I just asked a question ; Do U or not ( طلبکارانه )
 بايد جواب می دادم .
+  ?! Excuse me
- ? Yes or no 
+ No
 کوله شُ محکم پرت کرد طرف صورتم .
 با دستم مانع شدم .
 تکوندش و از cafe رفت بیرون .
 کُلّهم ۵ ثانیه فکر کنم شد .
¤
سیگارمُ از رو زمین بر داشتم گذاشتم سر جاش .
+ A medium extera hot chocolate plz
- ! Yes sir
صدای کنده شدنِ ماشینش ، نگاهِ ملّتُ از روم گرفت .
¤
خود آگاه ، یاد یکی از حرفای بابا افتادم :
« کاش می شد می تونستم اسمتو از تو شناسنامم خط بزنم . . . »

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/۱٧
    مغز دونی ()

آغاز

¤

آخر ،
نانِ مانده ی گندم ، و آبِ تلخ جو ،
به سفره ی رنگین مادر ،
غالب آمد .

¤ ¤ ¤

 

 

   + امیر قافله ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٤
    مغز دونی ()

بوی تو

۱- به عکس پیش زمینه ی ذهنی ام ، گویا که هنوز و هماره کسانی ،
 گاهی ، از کنار این کلبه رد می شوند ؛ و حتّی فراتر ، که
ــ پیش تر  اگر که باور نداشتم ــ عدّه ای از این جوی پُر ایراد ، می نوشیده اند ،
چنان که من هم ، چنان که ما . و این راز این جاست .
۲- این « اتّصالی » ها ( رفتن ها و آمدن ها ) گویا برای چون من هایی سیر بلوغ در بسیاری از زمینه هاست ، و نوشتن هم . تو گویی آنان که پخته اند ، باکی از به کوره ماندن ندارند ، و آن ها که می روند ، می آیند دوباره به آرزوی پختن .
اگر می روند تاب ندارند ، و اگر می آیند آرزو دارند .
۳- به تر البتّه (!!) ولی می گویم که نگفته نماند : پاسخ هایتان را بی پاسخ می گذارم .
و البتّه که همه را می خوانم . سعادت پردازش وقت به پاسخ نصیب من نشده گویا .
۴- فدای شما ! .


¤

نه دوستت دارم ، که : چشمانت  ؛
که دوستت دارم ، به چشمانت .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۱٦
    مغز دونی ()

والسّلام

   + امیر قافله ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۱٩
    مغز دونی ()

برای مرگ اين قصّه ــــــــ کسی گريه نخواهد کرد

اِنقَدِ حرف دارم قبل مطلب بنْويســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ، که نمی نْويسم . 

¤

من از آن اتّفاق ِ قبل ِ هر ايجاد ِ هر جمله ، ز آلام نويسنده

به قبل از خلق هر جمله خبر دارم .

و حتّی هم خبر دارم چه در ياد تو می لغزد

که من اين گونه بی پروا و جاری می نويسم .

.

اراده می کنم از دوری و غربت ، غرور  ِ هيچ از آن مانده ،

از اين واژه از آن واژه

بپرهيزم که : « تکراری ست »

امّا تو در اين هايی ؛

تو آن جايی ولی پيوسته با اين واژه ها با من سخن داری .

.

از اوّل نيّتم اين بود حول سوژه ی « آهنگ ِ هر جمله » ورق را پر کنم .

من هم خطا کارم و گاهی می فراموشم تويی  آهنگ هر جمله ،

تويی جمله ،

تويی جمله سرود و نغمه و آواز .

پس بنواز سازت را ، که دلگيرم ؛

چه تکراری ست « هوی » ساده ی اين مرغ شبگيرم که

زندانی ست در اندوه سيل آوار  ِ اين سازت .

بيا بنشين به پهلويم ، که می دانم دگر اين جمله را

از ترس اين که « اَه ! چه تکراری ست » می ترسم به روی کاغذم آرم .

بيا بنشين ، بزن ساز  ِ دل ِ شبگير را غم پُر کننده

تا ببينم کيست می گويد که بهتر می تواند ساز بنوازد ،

که بهتر ميتواند فعل بودن را بياغازد .

ز تو ، يک بار ( اعلا ) اين عمل سر زد ؛

فقط از تو ، « فقط » از تو ، ز « تو » يک بار ، ( اعلا ) فعل بودن مرتعش گرديد .

.

چه چشمانت قشنگ و خسته چشمانم ؛

چه تکراری ست ، تکراری ست ، تکرارم .

.

تو می دانی ، اگر ننويسمت امشب ،

( اگر اين گونه ، حتّی خوب ، يا بد تر )

تو می دانی ، اگر باران ِ اين جملات ، اين ابيات بند آيد ،

 کوير کاغذم باران ِ اين گونه نخواهد ديد .

.

می گويند : « تکراری » !

تو تکراری ؟ !

« تو » تکراری ؟ ! !

عجب تکرار  ِ زيبايی !

عجب باران ِ بی پايان !

عجب چاه خروشانی ! ؛

حيات ِ من ! : درون ِ چاه ِ من جاری !

عجب تأثير گرم و نافذی داری !

عجب ! ، آری ! .

 

عجب ترسيده ام اکنون از اين آمال ِ پنداری ! .

.

درون چاه ِ من خشک است ، آبی نيست .

تو که رفتی ، نه می جوشد ، نه از بالا نزولاتی درونش گاه می بارد ،

نه حتّی اين برای هيچ کس هم لحظه ای جای درنگی نيست .

.

به « تکرار  ‌ِ شگرف و نو » ،

به تکرار تمام جمله های سرد و تکراری ،

به تکرار « تو » می بالم .

تو را در ياد می دارم

که روزی خاک چاهم

تا که عکس چشم هايت را برای تا ابد در ذهن بسپارد ،

 به ناگه آب شد ؛

تا آن غروب گرم مردادی . . . .

که رفتی و تمام آب چاهم

تا که ياد تو فراموشد ،

به ناگه خاک شد .

.

نمی خواهم که ننويسم ؛

چه تکراری ، چه سرد و آن چه اکنون ديگران گويند .

امّا من ، نمی خواهم که ننويسم .

.

عزيزم !

تمام جمله هايم طعم و آهنگ تو را دارد :

هميشه صاف و شيرين و غزل گونه ؛

غزل شايد که اين گونه .

.

چه می دانم چه می گويم .

تو می دانی چه می گويم ؟

تو می دانی چه می گويم .

بگو !

مگذار روی سينه ات از حجم اين دانش ، نه جايی مانَد و

 ناگه دو  گُلنارت بيافشاند بلور و دانه های سرخ و شيرين اَنارايی . . .

به توصيف ِ انارانَت نمی ارزد که قلبت را بيازارم برای بارُمين بار .

( بيا بگذار در يادم بماند آخرين ديدار )

بيا بردار هر دانه که می بينی

کماکان ترش و شيرين و تميز و دست ناخورده .

.

تو و او ، يا شما ايشان ، همه : اين ، آن ،

رفيق و دشمن و نادان ، پدر ، مادر ، معلّم

کاسب و مرد ِ غريب ِ گلّه را چوپان ،

به روی خطّ بی ميلی ــ نه افتان و نه هم خيزان ــ

خرامان ، لَخت لختک زير گوش هم نوا گويان که :

« از من دورتر هر چه ، همان بهتر ، همان تَر به » .

.

من از آهنگ ِ هر جمله به قبل آن که بنويسد نويسنده ، خبر دارم .

من از اين هم خبر دارم که :

 هر جمله خبر دارد چه آهنگی نويسنده برايش در نظر دارد .

هزاران چانه ی ورّاج دارم خوب می دانی ، و اين را نيز می دانی :

دريغ از من !

 دريغ از من !

دريغ از مرد ِ عاشق ، لحظه های سخت و غمگين  ِ چکاچاک ِ فرود نيزه و ــ

 شمشير  ِ ميدان ِ فداکاری .

.

نمی خواهم که ننويسم .

« مقصّر کيست ؟ »

اين را من برای چندمين بار از تو می پرسم

ولی گويا کمی دير است ديگر بهر پرسيدن .

.

آه !

نمی خواهم که بنويسم .

¤ ¤ ¤

 

 

 

   + امیر قافله ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/۸
    مغز دونی ()

آهای !

¤

می توانستم خطّاط ماهری شوم ، و طرّاحی قابل .

می توانم حتّی نويسنده ای خوب شوم .

يا خواننده ای پر احساس و معروف تر از اين ،

و آهنگ سازی شهره و چيره دست .

می توانم هنوز عکّاس بی نظيری باشم حتّی .

از اين همه امّا ، آن چه شدم اين بود :

عاشق ِ بدِ يک خوب .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٦/٢٩
    مغز دونی ()

به تو . . .

 ¤

ايمان ؟ ، قهقهه ! .

آواز قمری ِ تخمش شکسته . . . ، آخ قلبم .

مجنونِ آواره نماز می خوانْد ؟ .

خواب از دستم سر بر نمی دارد

من از روی دست ، دست .

بار واژه ها سنگين می شوند يواش .

مجنون که تمام عمر وقت و فکر دوش نداشت ، مسلمان مُرد چون غسلش دادند .

سنگ کودک علّاف سرم شکست ، نَگريستم ؛

عشوه های فانی  ِخضابی  ِدو دايره ی اسير در بيضی  ِچشم هات، سنگ اخمت ،

گريستم .

نمازم از اوّل وقت عبور کرد ، پدر اخم کرد ، شکنجه گرانِ جهنّم  ِخدای عادل

لَه لهم می زنند .

خدا کريم است « يا کريم » : نزديکی  ِديگری ، تخم ديگری . .  .

تکثّرت سلّول های ذهنم را انباشت ، مغزم نکشيد ، غروب کردی .

چرا آمدی ؟ چرا رفتی ؟ .

مردابم : پر از غرّش  قور قور .

.

اخم بابا سفيد شد .

دروازه های جهنّم هم چنان باز است .

( با غسل ميّت هم کافرم )

تخم ، ميان آسمان بود که قُمری گريست ؛

روی زمين لزجی از پوسته ی سفيد و سفيده و زرده و اشک قمری و آهِ پيرمرد عابر .

.

عکس اعلاميّه ی سالگرد پدر به من اخم کرد .

مجنون و بيابان و دو پاهای دويدن .

ليلای من ! ، منم ! : قمری  ِپدرْ اخم .

قلّاب ِ عشق و ماهی  ِتن ؟

قلّاب عقل و ماهی  ِتو ؟

قلّاب عشق و کِرم تن و ماهی  ِعقل ؟

قلّاب عقل و کرم تن و ماهی  ِتو ؟ .

قلّاب عشق و کرم عقل و ماهی  ِمن . تو ماهيگير .

خواب از سرم سر بر نمی دارد .

قُمری ! تخمی ديگر ،

شيرين ! فرهاد نشد ، خسرو ؛ نشد ، مجنون ؛ نشد ، ذليخا .

مجنون و من و فرهاد و جهنّم و خدا ،

شيرين و ذليخا و شيطانی که خدا آفريد .

بابا ! اخم کُن ، تخم يا کريم ! بشکن .

مجنون و غسل ! ليلی و عشق ! من و تو !

گذشته و حال و آينده خنده .

به من اعتماد کن ، که سنگِ کودکِ ولگردِ کوچه ی پايين ، می شکاند .

پدر ! اخم کن ! .

اخم تو کجا ، اخم تو کجا ؟ .

باران ، عکس اشکم ، بند آمد .

.

جوهر  ِاخم  ِاعلاميّه ی چند سال پيش بابا روی سيمانِ تير برق کوچه ماسيد از باران ،

امّا باران بند آمد .

اخم پدر بند نمی آيد ،

مجنون می دود هی ،

قمری زحمتش می شکند باز ،

فرهاد می کَند هنوز ،

من هم چنان می نشينمت عبث .

جهنّميان ! سلام دنيايی  ِمن بر شما باد .

.

پدر بدون اخم ؟

فرهاد ، اين همه کوه تا شيرين و خواب ؟

مجنون ، نماز و غسل و مسلمانی و ، ليلا ؟

من با تو ؟ .

.

خدا کريم است « يا کريم » .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٦/٢٢
    مغز دونی ()

باش !

دوستی نوشته برايم که :

« روزگار بدی‌ست...بوی نان برشته به عطر چشم‌های بانو پیشی می‌گیرد! »

.

دارم يه کامپيوتر می خرم ايشالّا ، تا از خجالت اين همه محبّت در آم .

 

¤

 

نوشتيم و خنديديم و شعر سروديم ؛

من از سال های بی وقفه ی اسارتِ سلّولِ چشمان پُر رويت ،

تو از هيچ .

 

شب است .

 

صحبت از مستی کرديم ،

مست ، صحبت کرديم ،

بلور های يخی ِ واژه ها چه زيبا بودند ،

که از دهانِ  وحشی ِ زيبای مست می آمدند .

 

فارغ از دنيا ــ کوتاه بود امّا ــ چه دنيايی داشتيم ؛

که تو خودت بودی ، که من تو .

 

نيمه شب است .

 

نه مستم ، نه هستی .

نه مستم ، که نيستی .

 

می بينی شاخه هايمان را چه چيده اند سال ها ؟

ولی ريشه هايمان را دستی غارتِ هَرس ندارد .

 

هر چه کرديم ــ و گذشت ــ ، بر نخاستيم .

به اين ديار بهای دهان گشودن به زبان بريدن می دهند

و قيام به دار .

خب ، من بر می خيزم ، تو بر می خيزی ( شايد ) ،

و به روز دار ، تو را هم خواهند آويخت .

خب ، دلم برای خاک شدن اين دو چشم جنگلی می سوزد ،

او هم همين طور ، همه همين داستان .

هم چنان پس می نويسم و می خندم و شعرت می گويم و نمی برخيزم .

 

می بينی ؟ انگار امروز ، انسان

تهی از آرمان و رسالت و غايت است ،

جز خواب .

 

همه چيزم را ببرند ؟

همه چيزمان را برده اند .

تو را هم می خواهند ؟

بر می خيزم ، پناهم می گيری .

و خسته ام از تکرار ديدنِ وحشتِ معصوم  ِ دو چشم  ِ اشکانت

از ميان زلفان ريخته ات به بلند پيشانی ت .

بر می خيزم ، پناهم می گيری ، ولی کمم . آويخته می شوم .

جز جان چه داشتم ؟ .

امّا کينه ام را به شهوت آويختم و به تو سپردم .

و اندام تنومندش را ،

و يا بلند پريايی اش را ،

می بينم که بر خاکم می آيد ، بی کينه ای بر دل ؛

که انتقام تاريخی ِ خلق را گرفته اند .

 

سر های فرو به گريبان ، خم ها ،

سپر و قد می شوند .

 

و راستی اگر تو بروی ،

اگر تو هم بروی ، چه دارم ؟

اگر « تو » ها را بگيرند ، چه ؟.

 

سپر بر سپر ، سپر در سپر ،

سپر با سپر ، سپر تا سپر ،

می شويم ؛

که گلوله ها و طناب ها ،

به رنجش  ِ تار های زلف های ناب شرقی تان نمی ارزد .

 

بانو !

تو تنها باز مانده ی نيک نياکانی ؛

تو ناموس رنجور پارسی .

 

زود برايت نسيم صبح زود بهار می آورم .

¤ ¤ ¤

 

   + امیر قافله ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٦/۱٦
    مغز دونی ()

آخرين بهار ! ببار !

حجم زندگی مادّی ، صبح تا شبم را گرفته .

دلم برای خواندنتان لک زده .

کسانی که هم چنان و هميشه می آيند ، چه بزرگند

و آن هايی که نه ، ‌چه غير قابل تحمّل می نويسم .

اين عاشقانه هم دست نقدتان را می بوسد :

¤

آخرين . . . .

.

آسمان به ابرش می نازد

من به چشمت .

.

دلت می گيرد

آسمان می گيرد .

.

دلم به چشمت می بازد

آسمان به ابرش .

.

آخرين بهار . . . .

.

چشمت می بارد

دلم می گيرد

چشمم می بارد .

.

چشمت آسمانی ست :

بارانی ست .

.

باران می بارد

دلم می گريد .

.

آخرين بهار می ميرد .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٩
    مغز دونی ()

می گذرد کاروان . . .

¤

دهقان نگاهی به زمين کرد .

خسته و غروب بود .

بيل و او زير درخت آلبالو نشستند .

کاغذِ سفيد و مستطيلی ِ  پُر ِ کوچکی را با زبان  تَر کرد .

دود ، برگ های درخت را آزار داد .

.

چشمانش خسته بسته بود .

چپ ِ لبانِ پيرمرد سوخته بود .

آلبالو آرزوی آزاری دگر بر دلش مانده بود .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٦:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٢
    مغز دونی ()

همين بقلا . . . !

¤

 « دنيا رو نيگه دارين می خوام پياده شم . »

¤

   + امیر قافله ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱٧
    مغز دونی ()

قاصدک !

به قول مژگان بانو : « هر گونه تشابه اسمی به پير به پيغمبر اتّفاقی ست و . . !  »

و به قول خودم : « به خدا من نبودم ! تقصير اون بود . . . » 

و به قول يکی ديگه : « وايسين تو صف ! شلوغ نکنين ! آروم . . . » 

راستی ! از نظرای کوبنده و سازندتونم ممنونم . 

¤

فاطِمَک !

طعم شيرين غزل گر بروی می ميرد ،

يا حتّی

رنگ غمگين غزل می رود از چشمانم .

مثل چی ، می دانی ؟

: مثل کندو که همه دلخوشی اش ، رونق و اميدش

ملکه ست ، که هم او هم رفته ست .

.

ناز بانو !

گوييا حرف نداری بزنی ؟!

نکند باز همان حادثه ی تکراری ؟ : موش و ديوار ؟ ؛

نکند باز همان لحظه ی گنگ ؟ : سايه ی بيگانه روی نا بسته در همسايه ؟ .

من نمی بينم گوشی بيگانه ، امّا

دوست داری برويم جای ديگر

که نه ديوار و نه بيگانه در آنجا باشد

سخن آغاز کنيم ؟

يا که شايد غرض از

موش و بيگانه و اوف و اخ و اه  من باشم ؟

؟ . . . .

که نداری حرفی ؟ . . .

آه قلبم فاطی ! . . . .

.

لا اقل

می گذاری دم آخر بفشارمْت به آرامش  خواب

لحظه ای در آغوش ؟ .

در همان لحظه ی کم هم آيا

می گذاری پل رنگينه کمانی

 ــ از سر اين شانه . . . . . تا نوک آن شانه ت ــ

از فراوانی ِ اشکان ِ دو چشمم بندم ؟ . . . .

پاسخت می دانم .

.

هه !

فاطمک !

روزگاريست غريب:

تير بودی به دلت ، بوسه و آغوشم

دی کنون می گذرد ، تير غم در دل من .

فاطمک !

هوس باريدن

تو نمی دانی چيست .

طفلکی پوچ فروش و کولی ، گريه کنان ،

بين دود و باران

تو نمی دانی کيست .

.

ببينم ؟ !

دشت تو خوب نبود

يا که بارندگی ِ من بد بود ؟

باشد :

جنس باران بد بود ؛

فصل بارندگی ِ من بد بود .

.

آن چه من می جويم

دشت سوزان و تَفی هم باشد

برکت ! .

فقط اين  يادم باشد

قبل بارندگی ِ بی منّت

طی کنم

شرط پُر شوری ِ باران دو چشمانم را .

تکّه خاکی می جويم

هنرش اين باشد 

که ز باران نمک

بتراود گل و رود و علف و عشق و تمام آنچه محال .

.

فاطمک !

می روی

می رود از اشعارم ، می رود از چشمم

طعم شيرين غزل

رنگ غمگين عسل .

¤ ¤ ¤ 

 

   + امیر قافله ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱۳
    مغز دونی ()

عاقلانه !

¤

اسمش « بهار » .

فقط ۲ سال کشيد تا امروز .

اوّلين بار ، بعدش آرزوشو کردم .

۲ خواهر و داداش بزرگش همون اوّلا اعدام .

۳ ماه کشيد ؛ درس داشت . خب منم نمی شد زياد اصرار کنم ؛ درس خون بود .

همّّّّّّّّه ، همّّّّّّه ، همّّّّّّه چّّّّّی تموم بود ، « همه چی تموم » .

.

من اومدم اين ور .

به خدا فقط ۲ سال .

.

تا امروز .

تو San Francisco  کنار خيابون شستشو بالا گرفته بود ، خوش بينانه Ride می خواست .

خيلی سخت بود شناختنش ، خيلی سخت ، خيلی .

حالا مگه پارکينگ گير مياد ؟ .

پارک کردم و دوان شدم .

خودش بود .

ای خدا ! فقط دو سال .

.

شيراز قبول ميشه .

داشته راه می رفته با يکی از بچه های دانشگاه ، می گيرنشون  ، ۲۸ تا ضربه اين

۷۸ تا پسره ، جفت اخراج ، پسره سربازی ، اينم خونه و سماغ و بی آبرويی و نا اميدی

و بی هدفی و استفراغ  پشت استفراغ شرع مبين .

قاچاقی اومده بود تو از مکزيک .

.

مث ابر « بهار » می باريد .

خمار بود و پير تر و روسپی و  ۲۱ سال و آرایشش از بارون چشماش آويزون .

.

منم بهش گفتم که می دونم چی کشيدی و قبول دارم و ۴ تام ليچار .

منم بهش گفتم  که اينا دليل نميشه که تو خودتو به اين روز انداختی .

ولی انگار دليل می شد . دليل می شد .

.

اون عشق من بود .

ای خدای خُرّّّّ و پف !!

فقط ۲ سال .

.

جريمه ی پارک تو پارکينگ خصوصی رو از زير برف پاک کن ور داشتم .

.

يادمه يه بار بهم گفت : « وقتی اينو برام می خونی احساس می کنم خوشگل ترم » ؛

ولی ديگه نبود .

« دو تا چشم سيا داری

دو تا موی رها داری . . . . »

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۸
    مغز دونی ()

بوی قفس

¤

در چنين بی بر و برگی

به چه باغی گل سرخ ، حال رويش دارد ؟

به چنين بی هدفی

به کدامين امّيد ، دل من عشق پرستش دارد ؟ .

دست بردار ، دلم بيمار است .

دست بردار

که اينجا همه ی شاپرکان

سرشان بر دار است .

من از اين صبر عظيم ،

من از اين خواب عميق ،

من از اين بی رگی اجدادی

پُر کين است دلم .

برو از من نه تو را منفعتی می ماسد .

برو اين جا نپلک !

که سرم زين همه غم مَنگين است .

نه شما اهل نبرديد نه تو .

نه تمام شعرم ،

نه ز گل های قشنگ ،

نه ز باغ و بلبل ،

نه ز يار و سمنو ،

نه ز ساغر نه ز می رنگين است .

 

دل من قصد رهيدن دارد .

اين قفس بد جوری طعم شکستن دارد .

گر چه اين شعر غمين

تهی از ايجاز است ،

گر  چه اين عاشق تو

تهی از پنجره های تازه ست ،

اين قفس رنگ شکستن دارد ؛

دل من بد جوری

در سرش فکر پريدن دارد .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٦
    مغز دونی ()

« باران می بارد امشب .. . . »

¤

ابر  ابرويت ،

برق ِ چشمت ،

بارانَش .. . . .

سيل مرا بُرد ؛

هميشه .

 

تو که خوب می باری تا سيل ،

اگر عادلی قايقت کو ؟

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۳۱
    مغز دونی ()

روياهام ... . . . .

بر اساس اين فرضيه که تو منو می خوای ، اشکال نداره که يه ديالوگ نوشته باشم ، بانو ؟!؟ .

¤

- بانو ؟

ــ بله ؟

-  اِ ! ، سرتو بر ندار ديگه ! ، فقط جواب بده .

ــ چَشم .

- بانو ؟

ــ بله ؟

- آها اين جوری شد ! ، می گم اون ستاره رو می بينی اون وَر آسمون ؟

ــ کدوم ؟

باز سرشو برداشت ! . . .

ــ آخه بابا جونِ من ! ، بايد بتونم ببينم آسمونو يا نه ؟ نمی شه که هم سرمو از رو زانوت

ور ندارم هم پس کلّمو نيگا کنم . . .

- ( با تعجّب ) ببخشيد خب ، شرمنده واقعاً ، عذر می خوام ، غلط کردم ،

خاک تو سرم اصلاً . . .

ــ ( با ظاهراً بی محلّی ) خبه حالا . . .

- ببينم ؟ ، ديديش حالا يا نه ؟

ــ اونی که سوسو می زنه ؟

- آره

ــ آره ، مگه چيه ؟

- اون ستاره ی تو اِ

ــ خب . . . . . چرا ؟

- واسه اين که عينهو دقيقاً مث اون نقطه کوچولو سفيده که هميشه بهت می گم

تو گوشه ی چشمت برق می زنه ؟! مث اون می مونه .

ــ برو بابا تو ام ، من گفتم چی می خواد بگه حالا . . . . ببين نمی ذاری

يه دقيقه آروم بخوابم حالاها

- ( نفس عميقی می کشد ) بفرماييد !

{ ۴- ۵  دقيقه بعد }

- بانو ؟

ــ بله ؟

- می گم ، اون نقطه سفيد کوچولو برّاقه که گوشه ی چشمت هستا ؟

می دونی مث چی می مونه ؟

ــ باز شروع کردی يا !

- نه جدّی دارم می پرسم ، می دونی ؟

ــ آره مث اون ستاره هِ

- نه ديگه ، نمی دونی ديگه

ــ پس چی ؟

- مث توی وسط چش گربه ها ، شبا از دور وقتی تو تاريکی برق می زنه ، مث اون می مونه

ــ ببينم ؟ اين چيزارو از کجا گير مياری تو اصلاً ؟ بيکاری تو اَما ؟

- به جان خودم راس می گم !

ــ باشه !، ميشه يه دو دقيقه تو زندگيتون حرف نزنين من بتونم يه کوچولو بخوابم ؟

- بله ، ميشه

{ ۲ دقيقه و ۱ ثانيه بعد }

- بانو ؟

ــ ( زير لب ) ای خدا ! . . . بــــــــــــــــــله ؟

- می دونی اون ستاره هِ اون گوشه ، همون چشمکو اِ ، همون که مال تو اِ ،

اگه خشک بشه چی ميشه ؟

ــ بابا ولم کن تو ام ، من اصلاً ديگه جوابتو نمی دم .

- نه ، جدّاً فِک کن بهش !

ــ نمی خوام

- جان من ؟!

ــ آخه مگه ستاره هم خشک می شه آخه ؟

- آره

ــ خب ؟. . . !! . . چه می دونم ؟ .  . . ؟ . . واقعاً نمی دونم

- من می دونم

ــ بــــــله ! شما همه چی می دونين . چی می شه ؟

- می شه نمک

ــ o.k ، حالا چرا می شه نمک ؟

- چون شبيه اشکات می مونه

ــ چی داری می گی تو اصلاً واسه خودت ؟

- برق ستاره ت منو ياد اون نقطه ی نورانی و سفيد و کوچيک گوشه ی قطره ی اشکت می ندازه .

ــ خب

- خب ، يه رُب پيش تو فک کردی من خوابم

ــ من که اصلاً نمی فهمم تو چی می گی ، ديگه م به حرفات گوش نمی دم

- روی پام خيس شد . چشامو وا کردم ديدم داری گريه می کنی

ــ گريه نمی کردم

- منم فک کردم انکار کنی ، ولی زبونم که بهم دروغ نمی گه که ؟

ــ خب ؟

- خب ، يه دقيقه صبر کن . . . . .  صورتت شوره هنوزم

ــ نه خير !

- چرا گريه می کردی ؟

ــ نمی دونم

- نمی خوای بگی

ــ نمی دونم گفتم

- نمی خوای بگی

ــ . . . . .

- نگو  !

ــ می گم خب ، حالا ناراحت نشو تو ام

- ( با خوش خُلقی ) بنده سراپا گوشم ! اصلاً من فقط گوشم . . .

ــ خب بابا تو ام باز شرو کرد !

- بله ، بفرمايين !

ــ ( با ترديد ) می گم ، می گم . . .  . می گم حالا نمی شه نگم ؟

- ای بابا !

ــ ( صحبتش را قطع می کند ) کاش اينايی که داری می نويسی واقعيّت داشت .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٧:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٥
    مغز دونی ()

کوچه های تنگ ، کوچه های فراخ

از اين که نمی رسم همه ی محبّتاتونو جواب بدم شرمنده به خدا .

از همه ی نظرات همه استفاده می کنم . بازم ممنون همتون .

¤

از اين کوچه ها که می گذرم

ــ اين جنوب شهر ــ ،

ياد تنگی حوصله ی تو می افتم ،

بعد ياد تو می افتم ،

بعد ياد خودم می افتم ،

بعد ياد حوصله ی خودم  ،

بعد ياد کوچه های شما

ــ آن شمال شهر ــ .

   + امیر قافله ; ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢۱
    مغز دونی ()

آب ، باد ، خاک !!

¤

 

گفتی که از باران نمی ترسی ،

گفتی که : « باران می وزد با باد » ،

گفتی که : «  باران با طراوت می کند ما را ،

باران شبيه اشک های ماست ،

باران که می بارد دلم يک جور گنگی می شود ناگاه .

باران : نم و خيسی ، پروانه و آغاز دوران دگرديسی ،

باران : شميم خاک ، بوی دشت های پاک ، طعم شراب حاصله از تاک . . . »

باران ــ تو گفتی که : ــ « تو را يادم می اندازد » .

 

گفتی ز باران و لبت بوسيدم و بگذشت آن روزان .

 

چرا « امروز » باران بوی خاک پاک و پروانه ، شميم نرگس و آواز يک قمری ديوانه نمی آرد ؟

چرا باران « فرو می افتد » از بالا ؟ نمی بارد ؟

چرا باران مرا امروز شاد و بی غم و بی رنگ و پر فردا نمی دارد ؟

چرا امروز دستان دلم بر دشت باران خورده ی چشمت

دو گلدان گل خورشيد ، نمی کارد ؟

چرا چشمم نمی بارد ؟ .

چرا « اصلاً » مرا باران به ياد روزهای مبهم و شاد و کم با تو ،

چرا ياد دو چشم وحشی و شادت پس از يک بوسه ی مشتی ،

(  و اين باران لا مذهب  ) چرا ياد وداع آخرم با تو نمی اندازدم حتّی ؟ .

 

ببين ! هه !!

ببين ! حالا ( غروب گيج شهريور ) که من با اين دو دستِ بی رمق

مبهوت و وامانده تو را در خاک می دارم

چگونه  ــ بی پدر ــ سخت و زياد و يک نفس بی وقفه می بارد ؟! .

 

چرا رفتی ؟

چرا باران ؟

چرا حالا ؟

 

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱٦
    مغز دونی ()

تکراری

¤
ــ ديشب ، سواری بر اسبش گوشه ی اتوبان می تاخت .
ــ چه مسخره !
ــ او يا ما ؟

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱٢
    مغز دونی ()

عاشـ غـ انه !



ببين ! :

غريب ، غصّه ، غربت ، غمين ،
غروب ، غريق ، غريبه ، غم . . . .

بانو !

راز « غ » چيست ؟

   + امیر قافله ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۸
    مغز دونی ()

باران نامه

¤

سنگين ترين ابر کهنسالم
من حاضرم ، انبار بارانم
امّا نمی بارم .

بيش از دو ده سال است اين بالام ،
دريای بی پايانِ بالاهام .
گفتم که من آماده ام ، هيهات !
امّا چرا اشکم نمی بارد نمی دانم .

من قطره ها را گفته ام صد بار
که : « ای کودکان ناز و زيبايم !
در آسمان سرد بی ابری
يک ابر کوچک اين بغل بر پاست .
ردّ خط شلّاق باد و آفتاب داغ
بر شانه ها ، بر پشت او ، بر گونه اش پيداست .
امّا دليل ماندنش اينجا
تنها دو ــ سه هجّاست : « دلداده ی ماهاست » . »
امّا دريغ از گوش بی پنبه ،
امّا دريغ از قطره ای در فکر باريدن ، در فکر آينده .

من قطره ها را گفته ام هر بار
که : « ای کودکان پير دلبندم !
قدّ کمان و پيکر رنجور همسايه
از چشم او از قامتش پيداست .
کافی ست دريابيد عشقش را ،
اين ابر هم از ماست
اين جبهه هم با ماست .
ای تک تکِ سلّول های من !
تا بر نخيزيد ، باران نمی بارد .
تا مرز باريدن ، اين يک قدم کافی ست ،
راهی نمی ماند . »
امّا همه سر در گريبانند ، امّا همه خوابند .
گويی جواب اين جاست :
« از ماست که بر ماست » .

من بچّه ها را گفته ام بسيار
که : « ای کودکان سرد و گيج من !
من خسته ام از وسعت سطحم
وقتی که می بينم که می دانيد بايد بباريد
امّا نمی باريد .
ای دانه های ناز بی امّيد !
کافی ست ابر کوچک همسايه را بوسيد ،
رعدی زد و آن گاه
تا بی کران باريد ، هی باريد و هی باريد .
ديگر چه می خواهيد ؟
اصلاً به غير از اين چه می خواهيد ؟
اصلاً چه بايد غير از اين خواهيد ؟ . . »


آن روز موعود
شلّاق خورشيد و ظفير باد ويرانگر
ديگر حريف ما نخواهد بود .

سوی تو می آيم رفيق زخمی و کوچک
لبانت را بياور ، روز باران است .
برقی بزن ! ــ آغوش من ارزانی زخمت ــ
تا لب به لب گرديم
از اشکی که می خواهد ببارد يکسره ، بی وقفه و وحشی .


آه ای خدای پير !
آه ای خدای خواب !
وقتی که باريدم
اشک مرا درياب !

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٤
    مغز دونی ()

خب خب !!!؟

¤

از فرط فاجعه ، دستم نمی رود به شاشيدنِ مدادم
روی زندان کاغذهای خط دارم .

من بیدارم ، بيدارم به خدا !
ولی خواب ِ شما را هيچ ، هيچ حلقومی نمی پراند ؛ نمی تواند .

ديديد که خودسوزی هم حتّی پشم کسی را نتاباند .
همان گاه من به حدِّ سر درد زور می زنم که جمله ای عاشقانه برايت بنويسم .

روی کاغذ هم حتّی خوب نيستيم ، چه رسد که فهميدن .
گويی حتّی ايدئولوژی ، عِبَر تاريخ ، مذهب ، خقوق بشر يا کوفت هم ديگر مهم نيستند .

ولی همان تاريخ بی خاصيت ، حقّانيّتِ خون های رنگِ دار و خاکريز و گلوله و
باتوم و زهر مار را ــ به سان حسين ــ ، خواهد ثابت کرد .
گرچه من از اين در رنج باشم که چه پيش از آن روز ، چه آن روز ، چه امروز و بعد ،
فرسنگ ها دسته ی زنجيرزنی ، سودی نمی بخشد ؛ که نبخشيده .

امروزمان ، عبّاس و حسين و زينب و قاسم ، هزاران بار بر دار و خاکريز شده اند و
يادمان نمی آيد . و ياد بود صد سالِ ديگرشان به زخمی مرحم نخواهد بود .
چنان که هنوز از گلوی حسين خون گرم می رود ، و من زير زور عاشقانه هام زایمان می کنم .

ولی همين دلخوشکُنک را هم راضی ام .
شنيده ام از همين تاريخ ِ ويران که فرياد می زند : « های ايرانی ! به اميدوار بودن محکومی » .

تَهِ ته تهِ دلم که روراست باشم ، قصّه ی چشمانت قصّه ی ديگری نيست ؛ قصّه ات حتّی .
که قصّه ی اين فلاتِ فرتوتِ زخمی جايی نگذاشته ، که بسیار فراتر از ما هم هست .

دیدید که خودسوزی هم قدّ سرما خوردن بچه مورچه ای در دورترین و عمیق ترین
نقطه ی زمین نتوانست پیامی که خواست به ما بدهد .
اوووووه ! ما و خواب کجا ، او کجا ؟

« ناز » بانو ! امّا داستان عشقت قصّه ی ديگری ست ، غصّه ی ديگری ست .
از دوری دستانت نيست که خواب به چشمانم نيست .
از شايدی ِ دستانم درون دستانت و درّه های عميق ميان دلت با من است .

مطمئنّت کنم که روزی که بی صبرانه قرن هاست خوابش را می بينيم
نخواهد هرگز رسيدن ، بی هيچ دليلی جز « از ماست که بر ماست » .

می دانی ؟ ( نه! نمی دانيد ) ، ما کوفيان معاصريم که با بهانه ی درد معاش و
گرمای تابستان و سرمای زمستان ، « نخواسته ايم » زمين های از خون درياچه گونِ
پای چوبه های دار و خمپاره های پيشانی خورده و کاروان اسيرانِ فرزندان و برادران و
خواهران و مادران و پدران و کودکان و رفيقانمان را ببينيم و بشنويم . شک نکنی ها !
من کوفی ِ اين ور دنيا ، تو کوفی آن سو ؛ و ما .

تو اگر همان آرزوی شايدانه ی نيم بندِ لبانت را هم از من بگيری که . . ، نگير !

نمی دانی بدان ! بدانيد ! « نمی دانم » پر مصرف ترين واژه ی تاريخی ِ کوفيان است .
و هنوز هم ، و خواهد بود .

« دل رفته ز دستم ايّهاالنّاس ـــــــ من مانده ام و دو دست عبّاس »

غيرتِ مدّعای شيعه گری ، امروز در رگانِ صهيون و استعماريّون قُل قل می کند و
نفس کش می طلبد ، و من هنوز لَنگِ چگونگی فرم خم مژگانِ تو يا حال بنگ و سکس
يا « مبارزه بدون اين که کسی اوف بشه » يا « از فردا . . . » ام ؛ و ما .

تاريخ کماکان تکرار خواهد شد ناز ترين بانوی نا مرئی ! تا ما و آنها هستيم همچنان .

حال تو بگو ! نوشتن را چه سود ؟

مپندار که ما از قرآنِ سر نیزه درس ها گرفته ایم .
ما ادامه ی چندین قرنه ی همان انحطاطیم .
آنها چه بسا بسی بهشتی تر .

بالا آوردن خیلی بسیار بهتر از زور زدن است .
و دامنت را برای بالا آوردنِ تنها ذرّه ای از عقده های لخته شده ی باستانی ام
از من دریغ مکن ؛ حتّی اگر چه هنوز تمامت دریغم باشد .

خیلی دیر شده .
خیلی وقت است خیلی دیر است .
از خواب پریدن را ، بیدار شدن را ، اندیشیدن و فهمیدن و بر خاستن را ،
رهسپار شدن و جنگیدن و جان باختن را ، حتّی خود را سوزانیدن ،
خیلی وقت است دیر است .


نازترینْ ممکن !
نوشتن را چه سود ؟

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٢٩
    مغز دونی ()

« برگانه » !



¤

بانو !
به نظرت پاييز ــ آخرش ــ ،
درخت عاشق تر است يا آخرين برگش ؟ ؛

نازبانو !
من از تو خواهم افتاد يا تو از من ؟

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٢٥
    مغز دونی ()

« فیلـ » ـسوفانه !

سلام .
اصلاً شمام اگه تو صفحه ی « ویرایش قالب » جای copy ، علامتِ delete رو بزنین
خب همین میشه دیگه .
راستی :
به من حسودی کنيد که خدا « بانو » را به من داد !


¤

باران که ريخت ياد تو افتادم
چون تويی که ريختی توی من .
البته من با زمين فرق می کنم ؛ من قوی ترم :
باران از بی نهايت نقطه می ريزد بر بی نهايت نقطه ،
عشق از يک نقطه بر يک نقطه .
تازه عشق وقتی ريخت ، ريخت
چتر نداری ، خورشيد نداری ، سقف نداری
اگر ريخت ، ريخت .

خيس شدم .
از چتر خوشم نمی آيد .
تا به آبشار رسيدم .
با اين تفاوت که موهای تو ذاتاً عطر دارد ، لطيف تر است ،
می شود بوسيدشان ، بافتشان ، شُستشان ( امّا باز عمراً عطر دارد )
نازيدشان ، می شود لايش آرام گريه هم بکنی ، بخوابی ،
غرق شوی ( و زنده بمانی ) ، شنگول شوی حتّی .

باران که بند آمد ، رفتم زير درختی که هنوز قطره قطره از برگهايش
آب می چکيد و ژستِ آدم های منتظر گرفتم .
خورشيد از لابه لای ابرها و بعد از آن برگ ها
می خواست هر جور شده مرا پيدا کند .

ببينم ، به نظر تو ابر بهتر است يا خورشيد ؟
اصلاً يک سؤال مربوط :
چرا انتظار مثل نخ دندان نعنايی نمی ماند ؟
. . . .
خودم ! خودم ! : چون هم کار راه نمی اندازد ، هم خوش طعم نيست .

غروب که شد برگشتم خانه که فعلاً ندارم ،
با دايی زندگی می کنم .
ديد که خيسم . گفت : « تو باز داری می نويسی ؟ »
بعد ادامه داد :‌ « يادت باشد بعداً برايم آخر قصّه را تعريف کنی . »
نگفتم « چشم » ، نکند ياد چشم تو بيافتم ، از غربتِ اين ور اقيانوس
سوی آن غربتِ آن ور ، بدوم که به تو برسم که چشمت را ببينم
سريع برگردم ، شايد فردا دير و خسته سر کار برسم .
فقط سرم را تکان دادم .

عصر فردای آن روز از سر کار بر نگشتم .
البته نمی خواهم باور کنم که هميشه سر کار بوده ام هنوز هم .
اين بود که بدون اين که سر کار بروم ديگر از سر کار بر نگشتم .

بيرون خورشيد همين جور يک بند زُل زده بود به من .
به خودش هم حتّی گفته ام يک بار ، که خيلی بد است آدم به يک نفر
نگاه کند ، نصف زمين ببينند و نيمه ی ديگر بدانند .
البتّه ايشان جوابی که داد به خيال خودش منطقی بود :
« من که آدم نيستم . »

« دلم » می خواست يک جوری راه بروم که انگشت شستِ پای جلويی
تا آن جا که می شود به سمت بالا کشيده شود
و آخر تر از بقيّه به زمين برسد ، و پای بعدی هم همين طور
ولی اين کار را نکردم ، چون « يک » دل بايد يک چيز بخواهد
يا عشق يا راه رفتن به شيوه ی شَستی .
البته خدايی تا حالا زيبا تر از انگشتان و ترکيب پاهای تو نديده ام .

آن شب هم زمين به خورشيد پشت کرد .
من هم برای اين کارش هيچ وقت از او تشکّر نکرده ام ، نمی کنم .
چون چند ساعتی نگذشته پشت زمين زد و بندی با هم می کنند
و دوباره از آن يکی طرف ، سرخ ، سر و کلّه اش پيدا می شود .

بابا هميشه می گفت : « اگر می خواهی جيرجيرک نخواند
به سمتِ تَخمينی اش سنگ نيانداز چون دوباره ميخواند ؛
تو بخوان »
روی چه حسابی ، دو تا سنگ توی گوشم فرو کردم که هم او بخواند ،
هم من بخوابم ، هم من نخوانم ، هم او نخوابد .

آن شب خواب هم ديدم . همه بودند :
ــ يک روح عجيب و بزرگ و تميز ،
ــ يک کوير کشيده و فراخ و هموار ،
ــ دو قايق واژگونِ سياهِ پر پشت و وحشی ،
ــ دو بادام ِ يونيک با هسته های سياه ، کشيده و وحشی تر و درشت ،
ــ سُرسره ای ملوس و زيبا ، به سبک سرزمين بند انگشتی ها ،
ــ دو دشت گُل انداخته ی آماده ،
ــ غنچه ای که نتوانسته ام بفهمم چه گُلی ست و چه رنگي ،
ــ جايی که آخرين اميدِ هر اشک و قطره ای اصولاً به بيشتر ماندن به باد می رود ،
ــ و آبشاری محيط همه ی اين ها ، همان طور که وصفش کرده بودم ،
ولی با شکوه تر خيلی .
باقی بماند .
آمدی سمت من ، يکی از سنگ ها را از توی گوشم برداشتی .
صدای جيرجيرک و محيط آمد .
به او اشاره کردی ، صدايش نزديک تر می شد .
آمد و آمد ، نفسی گرفت و پريد توی گوشم و سنگ را گذاشتی سر جايش .
و رفتی ، مثل واقعاً .
می دانی ؟ از خواب که پا شدم احساس کردم که جيرجيرک بلندبلند ،
خيلی بلندبلند ، واقعاً بلند دارد می خواند .
می دانستم جيرجيرک روز نمی خواند
اگر هم ، آن قدر بلند نمی تواند .
سنگی برداشتم و طرفی انداختم ، سنگ دیگری و سنگ های بعدی .
جیرجیرک امّا می خواند .
طبق روایت ، شروع کردم به خواندن .
سنگ و بعد جیرجیرکی از گوشم افتادند و فرار کرد .
دیدم قیافه ی جیرجیرک برایم آشناست ، یادم افتاد که در خواب دیده بودمش ،
بعد داستان خواب یادم افتاد و بعد ، تو .

عصر ، ابر شد و خورشید رفت و باران آمد و خیس شدم و
قصّه ی آبشار و زیر درخت ایستادم و برگشتم خانه ی دایی و
نگفتم چَشم و از کار بر نگشتم و سر کار نرفتم و شب خوابیدم و
خواب دیدم و آخر تر از همه شناختمت .

امّا ناز بانو ترین !
ظلم نیست ، تمام این ها شده ست ، تو آن ما نشوی ؟

بانوی زمستانی من !
من نمی توانم ،
تو جمله ای با تمام خصوصیاتِ یک جمله ی پایانی بنویس .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٢٠
    مغز دونی ()

« مرگانه » !

سلام .
ممنون از نظرات خوبتون .
من باز از اين که نمی رسم بيام نظر بدم عذر می خوام ، ولی همه ی لينکارو ميخونم و لذّت می برم .

اين نوشته رو تقديم می کنم به خواهر عزيزم که نيم کُره دوری ما رو به هم نزديک تر کرد .
راستی ، من نه شاعرم ، نه ادّعاشو دارم ، نه می تونم . پس سرمو نبُرّید لطفاً ! ( آهای آدمک با تو ام هستما !! ) :

¤

نو می شود تمام درختان کوچه مان
هر سال نو بهار که از راه می رسد

مهمان کرور کرور فوج فوج می رسد
فيروز رو سياه ز بیراه می رسد

پُر می شود ز عطر گل ياس باغچه
پروانه سر زده از راه می رسد

قمری تمام محل را پر آواز می کند
عيدانه بس زياد و به زنگاه می رسد

حالی ست این بهار و بساطی ست پر طرب
زان سو نوای نی و عود گاه می رسد

امّا بدون تو سرد است هر چهار فصل
وقتی مرا خبری جانکاه می رسد :

« هان ! شهره تر ز فرهاد در عاشقی گری
جانداده پیکر یارت پگاه می رسد »

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۱۸
    مغز دونی ()

« بانو نامه »

خودتون می دونيد من زياد وبلاگ معرّفی نمی کنم .
امّا اينجا رو از دست ندين .

امّا « عاشقانه » :

¤

« بانو » اگر نبود ، همين که هست می شد .
بانو نيست که همين که هست ، هست .

بانو در خيال توست .
هميشه يک بانو در خيال تو ، هست .
حتّی اگر آن بانو ، نباشد ؛ که نيست .

بانوی خيال ، بانوی محال است .
چه ، بانوی محال ، هميشه بانوی خيال است .
همان سنگ بزرگِ نشانِ نزدن .

نمی دانی .
تو آخرين بازمانده ی قوم خيلی عقب مانده ی خيالاتی هايی .
تو هم خواهی رفت . دنيا را راحت می کنی .

نازبانوت : « خور و خواب و خشم و شهوت » ِ بی توست ،
تو : نازبانو ، بی خور و خواب و . . . .
چه ترازوی ميزانی !

گرچه « بانو » تنها کلمه ی خسته نکننده از بَس ِ تکرار است ،
اگر چه بانو تنها خسته نکننده ی توست ،
تو در خيل خسته کنندگانِ بانويی
به هر دليل ( به کدام دليل !؟ ) ،
امّا تو کلمه ی خسته نکننده ی بانو از بس ِ تکرار نيستی .

تو برای بانو ، نیستی .
بانو برای تو ، هست .
ولی بانو برای تو نیست .
و تو برای بانو نیستی .
بانو اینجور فکر می کنند .
تو هم هر جوری فکر کن برای خودت .

یک روز سفیدِ زمستانِ سالی ، ناز بانو ، معطّر به عطر ياس های سفيد ، با صورتی سفيد و سرخ ، سوی سمتی سرد ( به سردی ِ اين سال های سفره ی هفت سين ) ، سوار اسب سفيدش می شود ، بی يادت .

نازبانو ــ نمی دانی ، بدان ! ــ همان اوّلين قهرمانِ اوّلين قصّه ی اوّلين خداست .
آن قدر که گريه و دعا و التماس و لابه و عجز و مويه و توبه و زاری ِ « آدم » کارگر نشد ؛
اين قدر دلاور !

باز بانو بخواه .


ای از پس اين همه محال و تخيّل ، هنوز و هميشه بانو ! ،
گيسوت به خير .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٤:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۱٤
    مغز دونی ()

عاشقانه هايت

سلام .
از آنجا که هر آمدنی را رفتنی ست ، هر رفتنی را هم آمدنی ست ! .
فقط انقدر وقت دارم ، که بتوانم بنويسم و نرسم نظر بدهم .
امّا خيلی مشتاق خواندن نظرات شما هستم ، خيلی .



انگشتری برايت خريدم .
به پستچی دادم بيارد برات .
با پس انداز امسالم ؛ زيباست .
مرد لاغری ست .
فکر کردی دروغ می گويم .
همسايه است .
فکر نمی کردم از طلا ارزان تر باشم .
ماه بعد عروسی دخترش من و مادر را دعوت کرد .
رفتی ؛ به همين سادگی .
شبش ، مامان از يکی از انگشترهای عروس ، خيلی برايم تعريف کرد .


   + امیر قافله ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۱٢
    مغز دونی ()

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بايد روانه روانستان شد .


زلالی آب ، وجود را تقديم كرد .

لب جوی نشست ،

و خلاصه به ريش گذر عمر خنديد !!!

   + امیر قافله ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۳
    مغز دونی ()

پايانِ « عاشقانه » ها

¤

ناز بانو !
هر قدر که برای آزمودنِ من لازم است ،
قدر عمر خدا ،
يا به طولِ مبداءِ دو خطّ موازی تا نقطه ی تلاقی ،
قدِّ گيسويت ،
اندازه ی زمانی که می کشد طفلی نوپا ، اتم های تاريخ را بشمرد ،
اَه ! ، اصلاً هر قدر که دوست داری
بگُريز ؛
من به چنگت می آورم .

ناز بانو !
دست خودم نيست ،
دست خودم نيستی ! .

ناز بانو !
کاش نازبانو ها هم عاشق می شدند ! ،
يک کمی حتّی ، کاش ! .

تو عهدی با من نبسته ای
که چشمانت از من باشند ،
که در غياب من ، گاهِ زخم های بيگانه ، لا اقل در ذهنت ، من دلگرمی ات باشم .
تو هيچ نگفته ای که پسرکِ قصّه ات را انتخابم ( ! ) کرده ای ،
که لب بر لبِ ديگری نميدهی ،
و تنهايی ات را با عروسکی مخملی قسمت ميکنی ، تا من .
ميدانم آری ، که حتّی تو نگفتی
دوستم داری ،
که خواهی ماند ،
که نخواهی رفت ؛
و اصلاً برو نازبانو امّا ،
به چنگت می آورم .

برايم صبر نکن و
عاشقم نباش و
اصلاً معشوقم هم نباش و
به احترامم نمان و
خوابم را نبين و
اسمم را نيار حتّی ؛
ولی نازبانو !
به چنگت می آورم .

تو مرا به ياد عشق انداختی و هنوز .
که تمامت ( گفته بودم پيش تر ) در ذهن عابرت جرقّه ايست که :
« اِ ، انگار ناگهان عاشقم ! . »

تو خودت مرا به بازی ات دعوت کردی .
خالِ دلِ بی بی دست من است .
ناز بانو !
به چنگت می آورم بی بی دل را .

بانوی پاک نيمه های بيداری ِ شبانِ ابری و آسمانِ کبودی رنگِ نزديک صبح ! ،
بی بی ِ هست درباده های لب پُر ! ،
ستاره ! ،
آغوش ناب ! ،
بانو ! ،
يادم نمی روی ، يادت نروم ؟ .

امّا اگر حتّی يادت رفتم نازبانو باز ،
چاره ای ندارم ؛
به چنگت می آورم .

¤ ¤ ¤

دستان « پروا » و « سند باد » را به خاطر همياری شان می بوسم .
و دستان خدا را ، که همين اندک ، لذّت با شما بودن عطايم کرد .

چه قدر لب مرز ِ « نشدنی » ست ، رفتن .
و چه قدر سخت است .
فراموشتان نمی کنم .

« برو دارمت ! » دارد می رود . داشته باشيدش ! .

¤

امير قافله ، نيمه شب ، کاليفرنيا

   + امیر قافله ; ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٢/٤
    مغز دونی ()

تلفن راه دور !

۱- سلام . همه خوبين که ايشالّا ؟! ! .

۲- « سند باد » يه کمی سرش شلوغ بود ( فکر کنم داره با ۴۰ دزد بغداد ميجنگه ! ) ، افتخار حضور در خدمت شما نصيب بنده شد . عوضش هفته ی ديگه يدونه از اون مطالب باحالشو برامون مينويسه .

۳- اینم یه « تخیُّلانه » (!) خدمت شما :

¤

- الو ؟ سلام !
- الو ؟
- سلام ! ،‌ ناز بانو ؟
- بله !
- سلام ! ، منم !
- خب منم منم ، شما ؟
- منم امير
- آها ! ، چطوری ؟
- تو خوبی ؟ دلم برات يه ذره شده
- گوشی چند لحظه . . . . .
الو ! ، خب ، ميگفتی
- ميگم دلم خيلی برات تنگ شده
- خب بده برات سُمبه بزنن ! ( صدای خنده )
- فايده نداره ، ولی از شوخی گذشته دلم برات تنگ شده
- ميگم که ، چرب و چيلی زياد ميخوری ، جمع ميشه دور دلت ، فشار آورده ، تنگ شده
- چه خبر ؟
- هيچی
- هيچی ؟
- هيچی
- کار و بار ؟ درس ؟
- ( کمی مکث ) کار و درس که خوبه ، فقط بار مونده رو زمين ، دستاتو می بوسه
- ( صدای خنده ) يعنی تو واسه بارت منتظر منی ؟
- آره باربَر ! ( صدای خنده )
- ناز بانو ! می دونی دوست دارم ؟
- تابلو اِ !
- خيلی دوست دارم
- باشه
- گفتم يه زنگی بهت بزنم ، يه درد دلی کنيم با هم . . .
خودت که ميدونی غربت چقدر سخته .
تو تونستی کنار بيای باهاش ؟
- آره . من بايد برم
- يه سؤال ! : ميخوام احساستو نسبت به خودم بدونم
- فکر کنم اگه اين صحبتامونو بنويسی حتّی بدی خواهر کوچيکت بخونه ، اونم ميفهمه !
. . . بوق . . بوق . . بوق . . .

¤ ¤ ¤

امير قافله

   + امیر قافله ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱
    مغز دونی ()

باشه ؟

سلام .

مثِ همیشه ، قربون همه ! .

« سند باد » سند گذاشته که درست یه هفته دیگه برامون بنویسه .
« پروا » هم پروازش یه ۲ هفته ای طول می کشه ؛ پس ۱۴ روز دیگه مینویسه .

بیاید ، برید ، باشید ، نیاید ، نرید ، . . . دارمتون .

این هم به شما تقدیم :

¤

جريان سيال ذهن ،
هذيان بقّال دِه ،
قليان ذغال بده ! .
چشات ذغاليه که دلمو مِثِ قليون ميقُلقُلونه .
اصلاً همون چشای ذغالی رو که ديد شَبا هذيونی شده بدبختِ بقّال ديگه .

بارانِ موازی گيسوت ،
يارانِ فراری و ترسوت ،
پايانِ بخاری ِ فرتوت .

تا بياد از اون بارونا بياد .
تا خيس شدن باشه ، زير بارون موهات باشه .
خوابيدن و زندگی کردن و مُردنم اگه قراره باشه ، زير همون باشه . باشه ؟ .

آبجی ِ قلبم ! ، دری وری پايون نداره اگه بخوام بگم هی .

اصلاً ، ببين ،
خدا که ميدونی چيه ؟ حتماًم داری ديگه يه دونه حدّاقل ؟ .
تو رو جونِ خدات ،
همه ی دنيا خاک زير پات ،
دلم داره ميتِّرکه جا نمی شی دیگه توش ،
بيا ! .
من فدات .

اينم اين آخر سَریا که عاشقت شدم گفتم برات :
« چون شهر بی صاحب و بی در و بی پيکر شود
چاقو کشی چاقو کش چاقو کشی دگر شود . »

خواب ندارم تا نيايا ؟! .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱/٢٥
    مغز دونی ()

چاهِ آب شور

از صاحب مطلب اجازه نگرفتم که اينجا بنويسمش ولی . . . :

¤

چگونه از قهوه ای ِ خاکِ اطرافِ چاهِ چشمانت بگويم ، وقتی خودم ته نشين ِ چاهم ؟ .

آخرين و تنها مُقنّی ای که در چاهِ خودش غرق شده ، منم .

چشمانت را نبند ترا به خدا ؛
بگذار دیگران بدانند توی دو حفره ی دو چشمت چه عشق زلالی قُل قُل میکند .
بگذار همه ببینند مقنّی چشمانت را ،‌ ‌‌‌آن تو .

این جا ـــ تهِ چشمت ـــ چگونه از آن چه چشمم می بیند بنویسم ، وقتی کاغذ ها و ذغال و همه چیزم خیس خیس خیس شده ؟ .
منظورم این است که وقتی همه چیزم و خودم خیس ِ خیسیم ، چگونه می توانم بنویسم : « آسمان ِ این چاه آبی نیست » ؟ .

چاه کَن ِ بی چاره ی چاهِ چشم ِ تو می خواهد از همین تَه عربده بزند که : « آهای ، کمکمک من و عشق داریم یکی می شویم » .
چگونه این فریاد کنم وقتی می ترسم از ارتعاشاتِ صدایم ، حجم ِ عشق ِ خنکِ بالای سرم بلرزد و قطره ای عشق از لبه ی چاه بیرون بزند و گوشه ی چشمت را تر کند ؟ .
ولی چگونه بگو این نگویم ، وقتی می خواهم تمام راه شیری بفهمد که « من » ، حفّار چشمانت بوده ام ؟ ؛ که آن تَه ــ وقتی کسی نبود ــ از زیر تیشه ی من اوّلین عشق ، جوشید ؟ .

یا چگونه صدای دیگری بشنوم ؟ چگونه می توانم اصلاً ؟ .

چقدر چگونه شد ! .

تنها صوت ، صدای آخرین مقاومت های پرده های دو گوشم است در مقابل فشار حجم زیاد عشق بالای سرم .

این پایین ، بین شوق فریاد کردن ، و ترس تر شدنِ دشت خشک اطراف لبه ی چاه ، و زیر فشار عشق دور و بر و بالا سرم ، مانده ام .
از این درماندگی ست که دارم با عشق شور اینجا یکی می شوم .

عشق ِ چشمانت ، قبل از اشک شدن یا بعد از آن ، همیشه تازه باد و شور .

گیجم .

شاید دیگر چیزی نمی شنوم .

سرم دارد چه خنک می شود ! .

انگار چه زلالم : آه ! ، دارم عشق می شوم .

چه روان و جاری ! ، مثل پرنده گویی : پرنده ای در آب مثلاً .

من عشقم الآن .
واه ! چه خُنَکم ، چه خنکم ! ، چه خنکم ! ، چه خنکم ! ، چه خنکم ! .

ناز بانو ! ، قطره قطره از من ببار ، هر گاهی که دلت می گیرد .

دست رنجم ! ، تا هستی هستم .

تا می خواهی ببار .
پشتِ چشمت ، اقیانوسم .

وای ! ، چه بی رنگم ! ، چه بی رنگم ! ، بی رنگم ، بی رنگ ، بی رنگ ، بی رنگ . . . . .

چرا که نه ؟! ، آری : دوستت دارم .

¤ ¤ ¤

امير قافله

   + امیر قافله ; ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱/۱۸
    مغز دونی ()

بهاريه ! !


¤

می دونی ؟ . . . ،
يه قورباغه ، روی برگ پهن نيلوفر ، بهار ، دم غروب ، وقتی می زنه زير قورقور ، مطمئن باش دلش يه « يار » می خواد .
اگه روی دوتا برگ نيلوفر ، بهار ، دم غروب ، دوتا قورباغه بزنن زير قورقور ، حتماً دلشون « يار » می خواد .
اگه ديدی همه ی قورباغه ها مُردابو گذاشتن رو سرشون ، بدون اوضاع خيلی خرابه .
امّا اون لحظه ای که دوتا قورباغه ی مؤنث با ناز و ادا ، بيان از کنار مرداب ، گاماس و خرامان رد شن ديگه واقعاً قصّه قاراشميش می شه .
¤
امروز عصر تا شب ، از سمت مرداب يه « قور » ناقابلم به گوشم نرسيد .
اين بود که با خودم گفتم فردا حتماً يه سری به مرداب بزنم .
¤
امروز طرف عصر ، رفتم طرف مرداب .
رو و زير ِ آب ، روی برگای نيلوفر و لب مرداب ، پر بود از جنازه ی لت و پار قورباغه ها . يه دونشونم زنده نمونده بود .
داشتم بر می گشتم که اوّل مرداب همون دو قورباغَتَيْنُ ( ! ) ديدم که دارن رد می شن .
می گفتن و می خنديدن که چششون افتاد به مرداب . انگار يه کمی تعجّب کردن ، و وقتی به انتهای لب مرداب رسيده بودن ، باز می گفتن و می خنديدن .
¤
ميدونی ؟ . . . ،
به نظر من ، همه ی دعواها و کُشت و کشتارا ، شبيه همينه که بهت گفتم .
منظورم اينه که تموم جنگای تاريخ ، سر همين موضوع بوده .

با همه ی اين حرفا ، ميخوامِت ؛
حتّی اگه بايد به خاطرت با تموم دنيا بجنگم ! .

¤ ¤ ¤

امير قافله

   + امیر قافله ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱/۱٢
    مغز دونی ()

تنهايی يا دوستی با همه ی مردم جهان ؟ مسئله اين است

¤

سلام امير قافله .
سلام اهل قافله و سلام تو .
سلام همه ی من و ما و او و شما و ايشان .

يادت هست خودم را کشتم تا گاندی بخوانی و گفتی باشد و نخواندی؟
حالا که زنگ زدی و خواستی بنويسم ، رفتم سراغ دفتر و گشتم تا تکرار نانوشته بنويسمت ؛ هيچ نبود .
خيلی وقت است که وقتی به نوشتن نمی گذارم و نمی نويسم .

از خلاصه ی کتاب گاندی يکی هميشه برايم پر از سوال است امير . اين نکته می گويمت اين بار :
« يک اصلاح طلب واقعی نمی تواند با کسی که می خواهد اصلاحش کند رابطه ی نزديک داشته باشد . دوستی واقعی نوعی يگانگی روحی ست که در اين دنيا خيلی به ندرت يافت می شود .
تنها در طبايع مشترک ممکن است دوستی ِ باارزش و دوام بوجود آيد .
دوستان در يکديگر اثر می گذارند
. از اين رو در دوستی برای اصلاح امکان زياد باقی نمی ماند .
من معتقد شده ام که بايد از روابط بسيار نزديک و خصوصی اجتناب داشت ؛ زيرا انسان خيلی آسان مفاسد را کسب می کند تا نيکی ها را .
و کسی که می خواهد با خدا دوست باشد يا بايد « تنها » بماند يا آنکه با تمام دنيا دوست باشد ! .
شايد اشتباه می کنم ‌اما عملاً کوشش هايم برای برقرار ساختن دوستي های صميمی و بسيار نزديک ؛ اغلب با شکست و ورشکستگی ِ ناگوار مواجه شده است ! » .

نمی دانم چرا من هم چنين می پندارم ؛يا تنهايی و يا دوستی با همه ی مردم جهان .
اگر بخواهم ؛ اگر .... با خدا دوستی کنم ....
ديدی دفترم هنوز خواندی دارد ؟ ! .
خلاصه ، برای نوشتن به امير ، داستان کم آوردن را چه کند اين پروای بی نوا ؟ ! ! .
هووم؟

¤ ¤ ¤

پروا

   + امیر قافله ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱/٦
    مغز دونی ()

اطّلاعيّه ی کُلّی مهمّ ( ۲ ) !

¤

۱- سلام .

۲- بازم قربون همتون ! .

۳- از همه ی رفقايی که قلم رنجه کردن و رفتن تو « مغز دوني » ممنونم ؛ از اونايی که نرفتن هم . از همه هم به خاطر اين که اين مدّت و آينده ، نرسيدم و نخواهم رسيد بهشون سر بزنم ، جدّاً عذر می خوام .

۴- توضيحات : اين جا ، مدّتيه که ۳ نفر مي نويسن ؛ دوتاشون ( سند باد ، پروا ) واقعاً افتخار دادن ، سوميشم که خودمم .
قرار بر اينه که تقريباً هفته ای يه بار هر کدوممون بنويسيم و نويسنده ی هر مطلبی هم به نظرات همون نوشته جواب بده .

۵- يکی از رفقا ميگفت : « اينجا ، اگه به ۱۰۰ نفر سر بزنی ، ۹۵ نفر ميان بهت سر ميزنن . اگه اين کارو ۵ ماه ادامه بدی ، بازم ميان . ولی اگه يه بار بهشون سر نزنی ، ۲۰ نفرم نميان ! » .
خدا رو شکر ميکنم رفقايی که دور منن از با معرفتاشن . شُکر .

۶- مطلب اين دفه ی احسان از دستتون نره .

۷- بياين ــ نياين دارمتون ! .

¤

اين « نی لبک » هم تقديم به : « بالا نشين دلم ، ميهمان تازه ی کلبه ی مجازيَم » :

¤

در آن دمْ گون روزهای وصل ِ نيمه ، چند باری کودکم خطابيدی ؛
و امروزها ، آن چندبار ، به تکرار ِ برگ های تاريخ ، قلبم را می جَوَند .
اين کودکی ِ منسوب ، به سان کودکی و عمرم ، نميگذرد چرا نمی دانم .

ميگفتم نيم کُره دوری ، نمی تواند بفراموشانَدم . ياوه گفتم .

ريزْ خنده های لحظه گی ات ، گاهی ، در گوشه ی ترکيب لبانت پديدار می شد ؛ و من انگاری نديده ام شان ، هم چنان جاده ی رسيدنت را ميدويدم ؛ ميدوم .

و چه راست که کودکم ! . بوده ام که فرو ريزش تمامم ، وقتی خندک های عاقلانه ات را می ديدم ، نمی ديدم .
و چه راست که کودکم ! که اگر نباشم ، شب هايم همه ، زان ِ تويی که برايت نيستم ، نخواهد بود ، و هست .

چه کودکی و چه شب هاش ، که چون تو هايی ازش ربوده ايد .
دزد ِشب ! ، شب هام پايان ندارد به دست ِ کسی ، گويی .

آی نازم ! ، کودکم به زمين ِ شما ، پير ِ عشق . که می دانی خوب هم اين .
بيا ! ، کاين پيری ، ما را ، همه را ، کفايت کند .
بيا دست نِه به دستِ اين طفل ِ سال خورده ؛
فخر فروش ِ تاريخش کُن تا دير نشده ،
انقراض ِ آمار ِ آمال ِ همه ی حسرت خوردگان ِ فُسيل ،
نورَش کُن که در چشمانت بدود از برق .
و چه آرزو هاست اين ها ، و چه آرزو هاست اين ها . . . .

بی صبرانه شب هايم ز آنِ تو .
مژه هام ، ابر ِ تاب دار ِ بارانِ چشم هام برايت .
شمع هام خاموش تا تو بيايی .
بی غرض ، لبانم بذکر ِ بوسه ات .
که از تمدّن تو را خواستم ، وز آن جا و تَرک و اشک و کودکی و اين جا و ما بقی و خدا ، نيز .

نازْ بانو ، بفهم چه می بارم برايت .

هذيان ، مالِ نيمه شب است .
صبح به خير .

¤ ¤ ¤

امير قافله

   + امیر قافله ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/٢٦
    مغز دونی ()

نا سراب !!!

¤

بيابان را سير كردم با يك لحظه انديشه تو !!
شوق شقايق از شقيقه ام شعله ور شد !!

برهنه پايم هم ، بر داغ انتظار تو ،
بی پروا و چالاك ،
قدم شد !

رسيدم به انتها !!

ميگفتند سراب !!!

عجب ناسرابی !!!!

¤ ¤ ¤

سند باد

   + امیر قافله ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/۱٩
    مغز دونی ()

باور کن بيايی داشتنت را دارم ......

سلام....
امير ِ من سلام....
نباشی و اينجا هم نباشی چه کنم ؟
اين بازی کش دار زندگی ..........همين است....
دانه دانه .... بند قطع می کند ....
شنيده بودم دنيا وابسته بودن را زياد می کند ...تو را بند ِ وابستگی هايت می کند...
اگر چنين است... امير چرا بند های بودنمان با هم می گسلد دائما...به تکرار....
بند دلم ولی .....
راستی گفتی بنويسم ...
چه و از که نگفتی....
بهتر البته ....
من هم گفتم می نويسم....
چه و از که نگفتم.....
بهتر البته ....
آمدم اينبار که بن.يسم اولين عمل به قولم را داشته باشی .....
تا سندباد بيايد و
او هم عمل کند....

¤

راستی عاشقانه نوشتی ؛ تنها تنها عشق نکنی ها....
باور کن بيايی ؛ داشتنت را دارم ....همين!

¤

ديروز
ما زندگی را
به بازی گرفتيم
امروز؛او
ما را....
فردا؟

¤ ¤ ¤

پروا

   + امیر قافله ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/۱۳
    مغز دونی ()

اطّلاعيّه ی کُلّی مهم !!



۱- سلام .

۲- قربون همتون ! .

۳- چون دوستان يه کمی گيج شدن از اين که اينجا چرا شير تو شير شده ، لازم ديدم اندکی توضيح بدم که چه اتّفاقاتی افتاده : من چون حقيقتاً دارم ميرم به سمتی که وقت نکنم بنويسم ، و چون نميخواستم جايی که ادّعا ميکنه : « همه بيان ، دارَتشون » تعطيل بشه ، لذا از دوستم « سند باد » و خواهرم « پروا » خواستم که اينجا رو با قلم و ذوق خودشون زنده نگه دارن . اينه که نه اينجا شير تو شير شده و نه ماها شيريم ! . ضمناً منم هر وقت وقت کنم ميام مينويسم .

۴- بنابر اين ، دو مطلب اخير تقصير من نبوده ( ! ) و کار « سند باد » بوده .

۵- ميدونم ، ميدونم که از اين به بعد ، بلاگ مشترياش بيشترم ميشه .

۶- هوای دوتا صابخونه ی منو داشته باشينا ! .

۷- دلم برای همتون از اينم که هست ، تنگ تر ميشه .

۸- اينم بازم يه « عاشقانه » ی داغ داغ ، پيشکش همتون :

¤

باز هم قايقی که غرق شد ، مال من بود .
باز هم فرشته ی عاشقی که پر زد و رفت ، عاشق من بود .
و باز هم فرشته ای که عاشق من بود ، نبود .
باز هم پايی که از رفتن شکست ، مال دل من بود .
باز هم دلم پر ماند و دستم خالی .

نمی دانم اين چه حکايتی ست : عاشق شدن .

نمی دانم چرا .

شايد صداقت ، عقل را مختل می کند ؛ يا شايد هم عشق .
امّا به هر حال و سر انجام ، باخته ای وقتی هر دو را داری و عقل را ، نه .

روز امتحان برای همه چه زود فرا ميرسد .
و ، نمی دانم چرا در امتحان ديگران ، من مردود می شوم .

به اين می انديشم که در دل ببندم ، و کليدش را به دهانه ی آتشفشان فراموشی بياندازم .

امّا ، باز ، هر که می آيد ، کليدی دارد .

و باز هم ، روزی ، قايقی که غرق خواهد شد ، مال من خواهد بود .

نمی دانم چرا .

¤ ¤ ¤

امير قافله

   + امیر قافله ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/۱٠
    مغز دونی ()

سراسرم !!



سراسرم از سرخی شرمت !

سراسرم از سر تا سر غروبت !

از سپاس بلندای معرفتت !!

از بينهايت ملكوتت !!

سراسرم از تو !

   + امیر قافله ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/۸
    مغز دونی ()

امانتت اينجاست تا بيايی !!!

*٫*٫*٫*٫*٫*٫*٫*٫*٫*٫ سلام ٫*٫*٫*٫*٫*٫*٫*٫*٫*٫*٫*


عزيز دل امير قافله ،
عزيز دل من ،

تويی كه ميهمان منی و چشمهايت نوازشگر ،
شايد اگر بدانی ، اگر بگويم ، ...

شايد آواز فصل از لبانت ...،

شايد غم از چشمانت ...،

شايد رفتی و ...،

شايد ماندی و ... ،

من امين اميرم !!

من امانتدار امير قافله ام !!

امير قافله *** يك شباهت خورشيد تا چشمهای تو *** سفر رفته !!

امير قافله *** يك شب تا صبح دل تو *** چشم بر هم بگذاری ، اينجاست !!

گفت ؛ نگدار اين خانه و چشمهای تو باشم !!

گفتم ؛ امانتت اينجاست تا بيايی !!

من هم ، اينجا و در همسايگی ،

هميشه منتظرم !!!

به اميد ديدار

ــــــــــــــ سندباد ـــــــــــــــــ

   + امیر قافله ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/٦
    مغز دونی ()

عاشقانه تر !

سلام .

راستی ، « عشقم » گم شده . اگه پيدا شه ميفهمم که شماها دعا کردين .

¤

از لا به لای کاغذ پاره های قديميم ، اين يکی رو پيدا کردم که پيشکش شما :

¤

از عشق تو ، چيزی نمانده ؛
سوسويی ،
گاهی ،
شايد .

هزار آه ؛
بی رطوبت ،
با حسرت .

طعمت ، نه خيلی تازه ، امّا نه خيلی پير ،
هنوز وقت هايی به قلبم مزّه ميدهد .

دير بازی ست ميشناسمت ؛
به سلامت .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/٥
    مغز دونی ()

دلْ تنگي

فکر نمي کردم انقدر زود دلم تنگ شه . برای همه و همه چيز ِ ايران .

¤

اين دو بيتو تو نظرات يکی از بلاگا پيدا کردم و قشنگ بود . تقديمش مي کنم به شما :


من راه تو را بستم

تو راه مرا بستی

اميد رهايی نيست

وقتی همه ديواريم


¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/۱
    مغز دونی ()

يک نوشته ء خيلی بی خود . . . .

¤

من يک اتاق ندارم که خيلی خالی و بزرگ است . در آن ، جا برای خيلی چيزها هست .

يک اتاق به من داده اند . يک دوست هم داشتم .

ديروز ، از کنار ِ شمشاد ِ باغچهء دم ِ در ــــ که خودم کاشته بودم ــــ ميگذشتم . ديگر بزرگ شده بود و فکر ميکنم برای خودش کسی شده بود .

شايد من شمشاد ِ بابايم و مامانم ، هستم .

من ميخواهم اينجا نمانم . امّا هستم .

من يک اتاق دارم يا ندارم و يک نوشته ء خيلی بی خود هم دارم که آن را هم ممکن است ندارم .

آن دوستم ديگر خيلی از من دور شده است ، آنقدَر که مِثل ستاره با ستاره يا با من .

يک دوست ، داشتم .

من امسال ميخواهم به کلاس چندم بروم و ميخواهم ببينم که امسال چه خبر است .

من اينجا نمی مانم ، امّا فعلاً مانده ام .

ولی ميخواهم يک چيز داشته باشم .

من يک اتاق و يک دوست و يک چيز ندارم .

مامانم می گفت که من بريده ام . من گفتم که مگر من ماستم ؟ ، و او گفت که نمی داند و دست از سرش بر دارم ، و برداشتم .

من اين خودکار و اين دفترچه را ندارم .

ولی من تازه می خواهم پول جمع کنم تا با آن کار کنم . ولی مامان می گفت که تازه بايد کار کنم تا با آن پول جمع کنم .

من هر چقدر که فکر کردم ، ديدم نا اميد نيستم که آنها يک روز بفهمند که من اشتباه نمی کنم ، و بدانند که تازه من آنموقع ، هيچ چيز هم که نداشتم .

من يک دفترچه و يک خودکار و يک دوست و يک اتاق و يک عشق ندارم . من توی نوشته هايم هم چيزی برای خواندن و يا گفتن ندارم . يک کسی مي گفت که به خاطر اينکه پشتش فکر ندارد اينجوری ست . ولی به نظر من ، فکر نبايد پشت باشد . امّا يا همه اشتباه ميکنند يا من ؛ پس همه اشتباه می کنند .

بچّه تر که بودم ، تمام آدم ها بلند تر و جوان تر بودند ، در حالی که حالا ، همه کوتاه تر و پير تر شده اند .
بابا مي گفت : « احمق تو گنُده و دراز شده ای » .
من ديروز به شمشادی که دم ِ در کاشته بودم گفتم : « عزيزم چه بزرگ و بلند شده ای » .
امّا بابا دوباره گفت که خب احمق ، چند سال از کاشتنِشان می گذرد . من هم در اينجا می نويسم که بگذريم .

من يک اتاق دارم ولی کاش يک طويله داشتم . يک خودکار دارم ولی کاش يک کلنگ داشتم . يک دفترچه هم دارم ولی کاش يک دوست و يک قطرهء اشکی در روی پايين ِ چشمش داشتم .

من می خواهم بروم و من نمی مانم . من می روم ، ولی فعلآ نمی شود و فعلآ هستم .

من يک شمشاد دارم .

الان که دارم می نويسم ، صدای يک کاميون نزديک می شود .
يک صدای جيغی حالا می آيد . الان ديگر نمی آيد .
بگذاريد ببينم چه خبر است .

کاميون از روی شمشادِ من رد شده بود ، چون يک کاميونِ ديگر در آن مقابل ِ خانهء ما خاک ريخته بود و محلّ ِ عبور را تنگ کرده بود .

¤‌ ¤ ¤


   + امیر قافله ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/٢٦
    مغز دونی ()

امان از اين « عاشقانه » ها !


¤

چون شهابی که با آن سرعت مي آيد ، آمدی .

چون شهابی که با آن سرعت می درخشد ، خنديدی .

چون شهابی که با آن سرعت می رود ، رفتی .

چون سری که بعد از رفتن ِ شهاب همچنان بالاست ، سرم بالاست .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/٢٠
    مغز دونی ()

اوّلين سوغات غربت !

{ * ــ اينجا ( تو ينگه دنيا ) اون حرفِ بعد از « ب » يافت نميشه ! . . . }

¤ ¤ ¤

من که ام ؟!

¤

من فراموشی ِ اين خاکِ سياهم ، که به سانِ همهء ييشْ قديمانِ سفر بر ظفر آورده به ترجيح ، سفر را به تکايو ، به تقلّا ، به تماشای چه تکراري ِ سرهای به دار ، به نواهای غم انگيز سه تار ــ که هميشه ست ييامش به دو چشمم که ببار ، که ببار . . . . ــ ، من سفر را به تو حتّی ، به تو حتّی ، به تو حتّی . . . .

مادرم ابر ِ دو بی سوش مُداماً يی ِ هم مي باريد .
مادرم ــ زنده و حالام که يير ــ مي شنيدم که به قلبش ميگفت : « هی ! نمير ! ، يسرت می آيد » .

مادرم !‌ دستِ دُعات ، آخرين يار و رفيق سفرم .
مادرم ! دستِ دُعات ، دستِ نامرئی و يُر خاصيتِ گرم و نوازشگر ِ توست .
مادرم ! دستِ دُعات ، مادرم ! دستِ دُعات . . . .

من چه کم شنگولم .
بهتر حتّی ست بگويم که کنون ، معنی ِ شنگولی ، رفته است از يادم .

من کنون خاموشم .
مثل شمعی که به عمرش هرگز ، نه ، شنيدست و نه ، ديدست حرير آتش .

يدرم يا مادر ! من . . . کنون . . . خاموشم .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/۱٦
    مغز دونی ()

ما اومديم !

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام !

مّّّّّّّّّّّّّّّّّّاچّّّّّّّّّّّّّّ !

   + امیر قافله ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/۱٤
    مغز دونی ()

 


عجب شير ، سال ۷۹ .

آقا ، چه داستانيه اين هجرت ! .
يواش يواش اين روزای آخری داره شبا خوابم نميبره ! .
دلم واسه همتون به خدا تنگ ميشه .
به قول اين همسايمون : همين ! .

اينم يه « واگويه » ، تقديم به شما :

¤

ـ ميخوابَمَت : خوابت را مي بينم .

ـ ناز : مهناز ِ ابری .

ـ زمستان : کوتاه ترين فصل ِ طولاني .

ـ عجيب : دوستت دارم .

ـ من : ...؟؟ .

ـ آه : دی اکسيد کربن .

ـ بشکن : ريا در شادی کردن .

ـ سکوت :

ـ تو : آغاز توحيد .

تو را که در گيسهای خيس سبزه ، زير عقده فکني ِ آسمان پيدا کردم ، اول نشناختمت ، ولي تجربهء در دام افتادن نداشتم . راستي :
ـ دام : جايي که در آن مي اُفتند ، مع الفارغ الفرار .

يادم نيست ، مي دويدی يا دوان بودی ؛ اما به هر حال قشنگ بودی .

ـ بوسه : چي ؟؟! .

راستي ، اگر وقتي خواستي از خيابان رد شوی ،با دقت چپ و راستت را نگاه کن ، ولي هيچگاه به خورشيد نگاه نکن .

¤‌‌ ¤ ¤

ببينم ، اين عکسه ديگه چيه ديگه ؟! .

¤

مّّّّّّّّاچّّّّّّّّّ ! .

   + امیر قافله ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/٢۸
    مغز دونی ()

شبِ‌ من و روز خدا


اسکو ، سال ۷۸ .

اينم عکس خودم ؛ شايد يکيم از ما خوشش اومد !
از اينکه به بلاگ دوستان سر نزدم عذر ميخوام . چون دارم کوله بار هجرتمو مي ـ بندم ، يه کم وقت کم آوردم ، ولي اين دليل نميشه که شمام اينجا نياينا . همتون با همم که بياين من دارمتون ! .
اينم يه « مستانه » ، هديه به هشياران ! :

¤

من مي دانم روزی مي رسد که به اين برسم که خدا راست مي گويد ، ولی . . .

ولي امشب ، شبِ من است .

حالا تو امشب هم پياله را پر کن ، تا . . . . .

¤ ¤ ¤

مّّّّّّّّّاچّّّ ! .

   + امیر قافله ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/٢٤
    مغز دونی ()

پس خودش کو ؟!


روستای کندوان ، اسکو ، زمستانِ ۷۸ .

¤

پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردني ست .

¤ ¤ ¤

   + امیر قافله ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/٢٠
    مغز دونی ()

چشمهايش


روستای موئِل ، مشکین شهر . پاییز ۷۸ .

البته بماند که بعد از گرفتن این عکس یه کتک مفصّل خوردیم .
و بعدها برای ( فقط به بابام نگین ! ) چشم های اون این عاشقانه رو گفتم :

¤

چشمانت را در خواب دیدم .
از خواب پریدم .
هیچ ندیدم .
خوابیدم .

صبح شد .
نیستی تا برایم اراده باشی .
هوا بس اتّفاقاً جوانمردانه گرم است ؛
بی تو چه سردم میشود هر چهار فصل .

ظهر شد .
نیستی که نیستی .

شب شد .
خسته ام . کاش دوباره صبح از خواب تو " بپّرم " ، پر بکشم ، پرواز کنم .
آوخ ، بال ندارم که ! .
شب به خیر .

¤ ¤ ¤

شب به خیر .

   + امیر قافله ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/۱٦
    مغز دونی ()

کي آن مرد در باران مي آيد ؟


سالِ ۸۰ ، روستای گُنْبَرف .

و امّا ؛ اين هم يه جور « عاشقانه » س ديگه . اصلاً شايد اصل عاشقانه همين باشه :

¤

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان تصميم کبري ابرها هم

يا سيل مي بارد و يا باران ندارد

بابا انار و سيب و نان را می نويسد

حتي برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اوّلي هاست

هي مي نويسد : اين ندارد ، آن ندارد

بنويس کي آن مرد در باران مي آيد

اين انتظار خيسمان پايان ندارد ؟

ايمان ! برادر گوش کن ، نقطه سر خط

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد .

¤ ¤ ¤

سرودهء : غلامعلي شکوهيان - فسا .

بنابراين : تو « فسا » ، آدما يه جوری عاشقَن که اينجا نيستن ! .

   + امیر قافله ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/۱٤
    مغز دونی ()

رنگِ شرم

از دفعهء بعد میخوام عکسای سفرای عکاسيمو بزنم رو دیوارای اين بلاگ درويشي ، شايد يه رنگ و بويي بگيره . البته از قبل بوی شما ها - همتون - اينجا هست و خواهد بود فقط اين آقای پوريا اين جوراباش خيلي بوی بدی ميده ! ؛ [پيف پيف ].

خيلي ور زدم . اين هم يک عاشقانه ، بدهي من به شما :

¤

شرم چه رنگيست ؟ مي داني ؟
رنگِ گونه هايت.

نا متصوّرانه که مي خواهمت ، نيستی .
چگونه بايد مي خواستمت ؟ مي داني ؟
مي دانم : ساده ، بي غَلّ .

کدام شبم بي توست ؟
مي داني .

چه نقصي داشتي ؟ نمي دانم .... ؛ نداشتي .
من ناقصم ، با اين سئوالم .

کجای تاريخ هميشه شبِ يلداست ؟ بگويم ؟
آه از شبِ يلدايِ گيسوانت ! .

چشمانم را که مي بندم گيسوی تو عيان مي شود.

. . . شب است ؛ گيسوی تو است .

تا صبح چشمانم بسته است ؛ نمايش گيسوی توست ! .

¤ ¤ ¤

راستي ، پوريا دوسِت داريم !

   + امیر قافله ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/۱٢
    مغز دونی ()

۳ تا عنوان

سلام به همه . يه « عاشقانه » ، يه « جملهء حکيمانه » (!) و يه « نقد دلسوزانه » (!!!) تقديم به همتون :

¤

بنويسم يا نه ؟ .. . . .

تو گولم زدي : قرار ما روز سي و دوّم هر ماه تَه ِ همان کوچه ء بن بست .

تو گولم زدی .. . . .

¤ ¤ ¤


¤

جوجه توي‌ تخم ميگه عجب دنيای کوچيکي .

آ دم روی زمين ميگه عجب دنيای کوچيکي .

پس خدا چي ميگه ؟ .

¤‌‌ ¤ ¤


¤

آقای خامنه اي ( سال ۶۸ ) : مسئولين اسراف نکنند ، دزدی و ثروت اندوزی نکنند ، ......

آقای خامنه اي ( سال ۷۳ ) : مسئولين اسراف نکنند ، دزدی و ثروت اندوزی نکنند ، ......

آقای خامنه اي ( سال ۷۷ ) : مسئولين اسراف نکنند ، دزدی و ثروت اندوزی نکنند ، ......

آقای خامنه اي ( سال ۸۱ ) : مسئولين اسراف نکنند ، دزدی و ثروت اندوزی نکنند ، ......

آقای خامنه اي ( سال .. . . . .

¤ ¤ ¤

دوباره ميام زود .شمام بياين زود !.

   + امیر قافله ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/۱٠
    مغز دونی ()

مثل هميشه !!

سلام به همهء اونايي که بوي محبّت و درک و عشق و صفاشون تو اين بلاگ درويشي ما پيچيده !.

فعلاً این « عاشقانه » رو داشته باشين :

¤

ناتوانم ؛
« تو » خوبي .
از توصيف تو ناتوانم .

ماهي !
هوای من ابريست .

بلبلی و گل !
باغ من تهيست .

قضاوت زيباييت را وا می گذارم .
مددي يا مولا !
پيش آ برای سخت ترين قضا .

ذکري تو .
بند تسبيح من پاره است .

تفکّري و تعقّل .
سرم را بريدند به جرم مغز .

شوخي نميکنم :
شيريني و نمکدان من پر .

نرم ترين جاي تاريخ سطحت را پوشانده ، آنوقت گل مگلي های چادر سفيد زري ات به دلم ننشست .

ناتوانم ؛
تو خوبی .

¤ ¤ ¤

اين بچّه گانه (!!) رو هم داشته باشين:

¤

مّامّا ، ماماني ، مامان ، مادر .

بّابّا ، بابايي ، بابا ، پدر .

تو ، تو ، تو ، تو ،. . . . . . .

¤ ¤ ¤

خب ديگه چي ميخواين ؟!
تا بعد .

   + امیر قافله ; ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/۸
    مغز دونی ()

قصه های من و بابام و اون

« دیشب مردی سوار بر اسب گوشهء اتوبان، میتاخت.

چه مسخره !

او یا ما؟ »

امروز همين سوءالُ از بابام پرسيدم. گفت:« تو مسخره ای با اين سوءالت».

اونم
که ميدونين که ديگه نيست...

   + امیر قافله ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/٤
    مغز دونی ()

قصه های من و بابام و اون

پارسال «شرق بهشت» به قلم «جان اشتاین بک» را خواندم. جدا از زیبایی این رمان، جملات زیر گویای قدرت روانشناسی «اشتاین» است که نظرم را جلب کرد.

میدانم که برای «بابام» اصلآ مهم نیست که من چه میخوانم، میکنم، هستم، اما کاش «اون» بخواند. anyway...

¤ چشمانی آبی رنگ داشت و هنگامی که خسته میشد یکی از آنها کمی انحراف پیدا میکرد ....

¤ در زایمان مادیان، گاو یا زن مهارتی یکسان داشت ....

¤ وقتی که نوبت به پای چوبیش می رسید ، نیم دایره ای میزد که به جلو برود ....

¤ اگر آدم در دنیا فقط یک چیز داشته باشد، ناچار است درباره اش لاف بزند. شاید هر چقدر آدم بیشتر کمبود داشته باشد، بیشتر مجبور است لاف بزند .....

¤ «ویل» آنچنان زندگی می کرد که کسی از او نقطه ضعفی نگیرد و برای این کار مجبور بود تا آنجا که می تواند مثل دیگران زندگی کند ....

¤ ......

ادامه دارد

   + امیر قافله ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۳٠
    مغز دونی ()

قصه های من و بابام و اون

«به خاطر آور که آنشب به برم ××× گفتی که بی تو ز دنيا بگذرم

کنون جدايی نشسته بين ما ××× پيوند ياری گسسته بين ما

گريه ميکنم با خيال تو به نيمه شبها ××× رفته اي و من بی تو مانده ام غمگين و تنها

بی تو خسته ام دل شکسته ام اسير دردم ××× از کنار من ميروی ولی بگو چه کردم

رفته ای و من آرزوی کس به دل ندارم ××× قصهء وفا با دلم نگو باور ندارم»

¤

برف چيز بديه، چون آدم هر جا بره معلوم ميشه.

¤

   + امیر قافله ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/٢٧
    مغز دونی ()

قصه های من و بابام و اون

اينم يکی از اون مطالب قديميه که بر ميگرده به۲۰/۸/۸۰ .حالا ديگه بابام هست و اون نيست.
دوست دارم نظراتونو بدونم. مرسی.

¤

«ماهی»

پانزده سال پیش یا حتي شاید، پیشتر، «خونهء آقا اینا» برو و بیایی داشت، و رفتن به آنجا یکی از بزرگترین آرزوهای کودکی من بود.
آن زمان، آن خانه، چهار تا دایی، دو تا خاله، یک پدر بزرگ و یک مادر بزرگ داشت.
واقعاً اینگونه نیست که: «همیشه میتوانی از صفر شروع کنی». زمانی میرسد که دیگر نمیتوانی شروع کنی؛ حتي از ۱۳.
شب است. دراز کشیده بودم که بخوابم. فردا در ذهنم تصویر شد. برای اولین بار به اندازهء یک بغض، دلم برای مادرم (همان مادر بزرگ تو)سوخت. او فردا، بعد از مدتها در خانه تنها خواهد بود؛ شاید برای اولین بار احساس پیری کند.
همیشه اینگونه نیست که: «ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است». گاهی اگر دیر بجنبی ماهی مرده هم گیرت نمی آید. اگر چنین شود، خیلی زود تر از دوران پیری ـمثلاً در سنّ من ـ، احساس خط پایان میکنی.
چقدر دوست دارم فردا باران ببارد!
اگر شبی، فردایت در ذهنت تصویر شد و دلت قدر لپه برای تنهایی ‌مادرت سوخت، وای که چه قدر در قبال او کوتاهی کرده ای.
آرزوهایت مثلاً اینگونه باشد: «کاش اینجا بود تا گیسوان سفیدش را شانه می کردم و او هم به یاد جوانیهایش، نازَکی می آمد،از نوازش من خرسند میشد و برای بارها میگفت که از من راضی ست». و مثلاً اینگونه نباشد: «کاش بود تا هر چه بدی هایم را از دل اخمگینش پاک می کردم».که من اینگونه ام، این آخری؛ نیز، هنوز، او هست و من نیز.
آن قدر بیراهه ای که می روم «گُم راه» است که اصلاً نمی دانم به تو می رسم یا نه.
امروز، جز خاله ای «مانده» و مادر بزرگی «در مانده»، یاد از آنجا و از دنیا رفتگان نیز در آن خانه ، هست.
مادر بزرگم ـ مادر مادر بزرگت ـ در حالی که می رفت، میگفت:«عجب...که.... یالان.... دونیا ده..!»

¤

   + امیر قافله ; ٦:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/٢٧
    مغز دونی ()

قصه های من و بابام و اون

دوباره سلام٬

دیشب زنگ زدم به اون، که:"عشق!،بابام از قول یه ضرب المثل ژاپنی میگه که کسی که پول می دزده اعدام میشه و کسی که زمین،پادشاه".

اون گفت:" میخوای بگی بابات سلطانه؟". که بابام یهو، بی مقدمه - مثل همیشه- اومد تو اتاق ،خب منم گوشی رو گذاشتم.

   + امیر قافله ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/٢٦
    مغز دونی ()

قصه های من و بابام و اون


سلسله مطالبی که می ايد ٬ دقيقا از ۱۴/۶/۸۰ يعنی در راه ملاير و در اغاز يکی ديگر از سفر های عکاسی شکل گرفت .و اغازی بود بر نوشتنم تا امروز .

*
" اسم تکراری واگويه "

و من از روی فولکس مو به مو قيافه ی طراح آن را برايت نقاشی می کنم .در گل رز آفتاب سوخته ی در دست کودک سر چهارراه ٬ آبادی آبادی آباء او را ديدم . راستی آن شب که در کلبه ی بيشه زارمان ٬ صدای هوهوی مرغ شب را ـ که با تمام گلويش می خواند ـ ميشنيديم ٬ به تو گفته بودم که روزی ٬ اينها را برايت خواهم نوشت .
الان ٬هنوز در ايستگاه اتوبوس ٬ آن کودک گل فروش را می بينم که نمی داند "چه" می فروشد و تابلوی ايستگاه اتوبوس مرا به ياد ايام مديد انتظارت می اندازد ٬که نه ٬می افکند .تو خودت می دانستی ـ از قبل ـ که اتوبوس بالاخره می ايد ؛ تو حتی اتوبوس هم نشدی .
اينجا مرغ شب ـ همان مرغ شب بوی تو ـ ندارد ؛ يعنی راستش بيشه زار ندارد که کلبه ای داشته باشد .
تو چند سال است ؟ بگو که مسافر آن اتوبوسی ؟ آيا تاکنون مرا در آن ايستگاه کودک
گل فروشدار نديده ای؟
عقل من آنچه خودکار فقط ۴۰تومانی ام تعقل می کند ٬ می نويسد .تو نمی دانی ۴۰ تومان يعنی چقدر . يعنی ساعتها جوهر برای نوشتن اينهمه فاصله .راستی می دانی فاصله ی من و تو چقدر است؟درست برابر با فاصله ی روح همان مرغ شب بو با جسمش؛همان که تو٬صبحگاهان ٬پنهان ٬بيرون کلبه ی بيشه زارمان ٬ آن را سرخ کردی ٬ و خوردی ٬و عصرگاهان به من گفتی :"چی؟دل مرغ؟نمی خورم ٬روزه ام " .
می دانی اگر بخواهم بنويسم تمام نمی شود و من ۱۰تومان کم دارم تا خودکار ديگری بخرم.يا ۱۰ تومان به من قرض بده ٬يا خداحافظ .
۱۴/۶/۸۰.در راه ملاير

   + امیر قافله ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/٢٥
    مغز دونی ()

افتتاح بهترين وبلاگ دنيا

سلام .

منو همتون ميشناسين ولی مهم نيست .

اگه نظرتونو در مورد مطلبای من نديد ٬ پس اون دنيا جواب خدا رو خودتون بديد.

منتظر نظرات و چيزهای ديگه هستم. همين اول راه منو دلگرم کنيد.

قربان شما:امير قافله .

   + امیر قافله ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/٢٥